دانلود رمان یک لنگه پا بر قله اثر فاطمه زارعی
دانلود رمان یک لنگه پا بر قله اثر فاطمه زارعی pdf
نام رمان : یک لنگه پا بر قله
نام نویسنده : فاطمه زارعی
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات رمان : 481
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
رمان یک لنگـه پا بر قله
دانلود رمان یک لنگـه پا بر قله اثر فاطمه زارعی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان
ماجرا از زامـیادی شروع شـد که بخاطر گذشتـه تاریکش دچار اختلال شخصیتی هست. یه روز خـوبه، یه روز بد. وسواس شـدیـد به خریـد داره و همسرش گندم رو اسیر کرده… پسرعموی گندم به نام سدرا وارد زندگیشون مـیشـه و معلوم مـیشـه که گندم رو دوست داره. حالا کلی هی اذیت مـیکنه و رو مخ زامـیاده. از طرفی مامان زامـیاد بخاطر عشق ناکـامش به عموش خـودکشی کرده و وقتی زامـیاد خـوشبختی عمو و زن و دخترعموش رو مـیبینه، کلی عصبی مـیشـه. ماشین عمو رو آخرش آتیش مـیزنه… و چند وقتی بستری مـیشـه تـو اونجا با کنعان آشنا مـیشـه. کنعان رفیقش مـیشـه و همدم. وقتی برمـیگرده از کلینیک آروم شـده و عوض شـده…دختر عمو بعد از عروسیش فرار کرده و عمو سکتـه مـیکنه. بخاطر سکتـه قدرت حرکتشو از دست مـیـده و دختر عموش مثل مادرش خـودکشی مـیکنه و الان تـو کماست. حالا ببینیم قصه چی مـیشـه…
خلاصه رمان یک لنگـه پا بر قله
از گونه هایش خـون مـی چکیـد. پلک های بستـه اش او را شبیه فرشتـه ها کرده بود. زامـیاد از تماشای صورت غرق خـواب او سیر نمـی شـد. با شنیـدن صدای منوچهر چشم از او برداشت و سر بلند کرد.
– یه چیز شاد بخـون. ناسلامتی امشب جشن تـو رادین پاکروانه… نوه پسری ارشـد من!
موقع گفتن این حرفها تنش را تاب و دستش را در هوا تکـان مـیـداد. ارکستر نگـاهی به سالن کرد. زن ها بزک کرده کنار شوهران عصا قورت دادهشان نشستـه و با حالت خنثی او را نگـاه مـی کردند. فقط یکی از جوان ها داد زد.
– راست مـیگـه شاد بخـون.
نوای شاد موسیقـی در سالن طنین انداخت. منوچهر روی سن ایستاد. چشم ها به او خیره شـد. هیچ کس تصورش را هم نمـی کرد که بزرگ خاندان پاکروان قصد رقصیـدن داشتـه باشـد. دستانش را از هم باز کرد و شبیه لوطی های قدیم با حرکت ابرو و گردن رقصیـد. یک عده خندیـدند. یک عده سوت و کف زدند. ولی زامـیاد با دهان باز پدرش را نگـاه کرد. پدری که برای حا ل خـوب داشتن شصت سالی دیر کرده بود.
چند نفر دیگر برای رقص روی سن رفتند. دودهای رنگی اطراف رقصنده ها بلند شـد و نورهای یاسی رنگ بر سرشان سایه انداخت. گندم کنار زامـیاد نشست ولی زامـیاد متـوجه او نشـد. حواسش پی منوچهر بود که به سمت نازنین مـی رفت. دست او را گرفت و بلندش کرد. ارکستر عاشقانه نواخت. چند زوج دیگر روی سن آمدند.
شماره تماس برای پشتیبانی پس از خرید :
09170366695 – آقای شورکی
پس از خرید لینک رمان در اختیار شما قرار میگیرد
قیمت 25 هزار تومان
