دانلود رمان ژیکال pdf اثر سحر مرادی
دانلود رمان ژیکال pdf اثر سحر مرادی pdf
نام رمان : ژیکال pdf
نام نویسنده : سحر مرادی
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات رمان : 2210
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
رمان ژیکـال
دانلود رمان ژیکـال اثر سحر مرادی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان
هامـین صولت کشتی گیر معروفی که درست چند روز بعد از عقدش با ژیکـال تست دوپینگ مسابقاتش مثبت مـیشود و برای همـیشـه از صحنهی ورزش ملی محروم، مجبور به تصمـیم گیری های بزرگ و سختی برای زندگیش مـی شود، اما این تنها اول ماجراست و تمام وقایع از طلاق هامـین و ژیکـال به پنج سال بعد موکول شـده، حالا هامـین بعد از پنج سال با عنوان بزرگترین فایتر ایرانی برگشتـه تا پرده از رازهای مهمـی بردارد و ژیکـال را به خـودش و زندگی اش برگرداند، غافل از اینکه ژیکـال تصمـیمات جدیـدی برای زندگیش گرفتـه و …
خلاصه رمان ژیکـال
ببخشم! چی رو؟ دستـهایم را در هوا پرت کردم و از درد انگشتم نفسم بند رفت.
-اون دنیا جواب قلبمو چی بدم؟ جواب پنج سال اسیر شـدنش رو… جواب چشمهامو چی بدم… شبهای که خیره بودن به سقف یا از اشک خیس بودن. به پاهایم کوبیـدم و صدایم بالاتر رفت.
-مـگـه کم برام دوئیـدن؟ کم ازشون کـار کشیـدم؟ دست سالمم روی شانهی مخالفم نشست و بیتاب شـده لب زدم:
-خم شـدن زیر بارِ عشقـی که ازش فقط براشون یه کوله بار خاطره ی نحس کنار گذاشتم… نفس گرفتم… لبم را گزیـدم تا صدایم کمتر بلرزد و ناله کردم.
-همه اینا به کنار مـیلاد… جواب کمر شکستم و پیش غمِ و درد جهانم و چی بدم؟ تکلیف شرمندگیم پیش مامان محبوبه و خجالتم پیش نشاط چی مـیشـه پس؟
-آروم باش ژیکـال… لطفن.
-حالا که کسی اینجا نیست… بذار خـودمو خالی کنم مـیلاد… بذار بگم دارم برای چندمـین بار مرگ رو تجربه مـیکنم.
نفس نفس زدم و سرم درد گرفت. حس کردم چیزی در معدهام جوشیـد و بالا آمد. دستم روی دهنم نشست و مـیلاد برافروختـه نزدیکم شـد.چکـار مـیکنی با خـودت؟ اشتباه کردم پرسیـدم… ببخشیـد. بازویم را فشرد و من جان کندم تا لبخند بزم به صورت نگرانش، از بس که جان نداشتم.
-تـو این دنیا یکی با سلاح آدم مـیکشـه… یکی با حرفش… هر دوش مُردنه ولی دردش یکی نیست… زجرش یه اندازه نیست… انصاف نیست. دندانهایم را با حرص روی لبم فشردم و نالیـدم.
-هامـین با تصمـیمش در حق من خـوبی نکرد… باور منو کُشت… آدمها بدون باورشون دیگـه آدم نمـیشن مـیلاد.با نوک کفشم روی آتش خاک ریختم و قبل رفتنم به سمت ماشین گفتم:
-من دیگـه هیچ وقت اون آدم گذشتـه نمـیشم… نمـیشـه که بشم… نقطهی پایان ما خیلی وقتـه که گذاشتـه شـده و تمام. سوار ماشین شـدم و مـیلاد را با شنیـدههایش تنها گذاشتم. او هم نیاز به زمان داشت وقتی بالهای پرواز من برای پریـدنهایم بود. من بدون مـیلاد حتمن یک جایی از این مسیر به تـه دره پرت مـیشـدم. خـوب بود که خدا همهی درهایش را به رویم نبستـه بود …
