دانلود رمان نازدانه پاییزی اثر رها شاه محمدی
دانلود رمان نازدانه پاییزی اثر رها شاه محمدی pdf
نام رمان : نازدانه پاییزی
نام نویسنده : رها شاه محمدی
ژانر رمان : عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات رمان : 903
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
رمان نازدانه پاییزی
دانلود رمان نازدانه پاییزی از رها شاه محمدی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم
در این ساعت برای کـاربران عزیز بیست رمان 🎀 داستان زندگی دختری استـوار و باوقار که جهت گریز از روزهای سخت و ناخـوشایندی که در خانواده اش افتاده، همـگـام با رفیق خـود تـهران را به قصد شیراز ترک مـی کند تا در همسایگی حافظ و شـهر گل و بلبل و بهارنارنج بتـواند التیامـی بر زخم های خـود بگذارد، با خـودش پیمان مـی بندد که هرگز برگشتی به شـهر و گذشتـه اش نداشتـه باشـد، اما تقدیر برایش برنامه ای دیگر دارد و او را وادار مـی کند مخالف مـیل خـود و بابت کمک به خانواده اش به تـهران بازگرداند و در تلاش برای شغل با شخصی آشنا مـی شود که …
خلاصه رمان نازدانه پاییزی
قرارم با صاحب خانه برای ساعت هفت بود … یک ساعت وقت داشتم تا از این خانه که پنج سال سخت و طاقت فرسا را در آن گذرانده بودم , خداحافظی کنم … از منظره بلوار کـاج که از تراس خانه مشخص بود … از خاطره تمام شب هایی گوشـه تراس کز مـیکردم و خیره به غروب های دلگیر شیراز , خاطراتم را مرور مـیکردم … قدم هایم را به سمت در باز تراس کج کردم… پایم را که روی سنگ سرد تراس گذاشتم نفس عمـیقـی کشیـدم و همانطور خیره به درختان کـاج کنار بلوار , جلوتر رفتم و دستم را به نرده ها تکیه دادم
نگـاهم بین ماشین های پر جنب و جوش و آدم هایی که رد مـیشـدند مـیچرخیـد و ذهنم گیر کرده … بود در جایی مـیان روز های سرد پاییز پنج سال پیش … روزهای پریشانی و درماندگی … تمام زندگیم را در یک چمدان جمع کردم و با دنیایی از بغض و کینه به شیراز کوچ کردم … این خانه را با کمک دوست قدیمـی ام که در شیراز زندگی مـیکرد گرفتم … اثاث خانه را هم با کمک او گرفتم … جایی را بلد نبودم … من بودم و یک چمدان لباس و مقداری پول که از بابا گرفتـه بودم … یک خانه گرفتم و یک سری اثاث
تا ماه ها چپیـدم گوشـه ی این خانه و در افسردگی محض روزهایم … را ورق زدم … هفتـه ها از خانه خارج نمـیشـدم و با تـه مانده پولی که برایم مانده بود سر مـیکردم آخر سر هم کسی که مرا به زندگی بر گرداند نیلوفر بود … همان دوست قدیمـی … تنها دوستی که داشتم … زمـین خـورده بودم و قصدی هم برای بلند شـدن نداشتم … نیلوفر دستم را گرفت و بلندم کرد … اولین قدم یک دکتر روانشناس بود و مشتی قرص اعصاب و ضد افسردگی … اسیر همان چیزی شـده بودم که حالا به سر مادرم آمده بود …
