دانلود آهنگ جدید

» دانلود رمان رمان سر دلم را به سر دارت آویخته ام اثر هانیه وطن خواهموزیک پارس

لطفا یک افزونه تاریخ نصب کنید.
دانلود رمان
دانلود رمان رمان سر دلم را به سر دارت آویخته ام اثر هانیه وطن خواه

دانلود رمان رمان سر دلم را به سر دارت آویخته ام اثر هانیه وطن خواه pdf

نام رمان : رمان سر دلم را به سر دارت آویخته ام

نام نویسنده : هانیه وطن خواه

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 894

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان سر دلم را به سر دارت آویختـه ام اثر هانیه وطن خـواه با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون و جاوا با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

کمند دختر عجیب خاندان حشمت ها با ننگی ناخـواستـه، برای رسیـدن به آمال و آرزوهایش و جلوگیری از دعوای فی مابین ، درگیر قرارداد متفاوت و عجیب خاندان مـیران ها مـی شود، اکنون که به ثبات شغلی و مهارت در آرایشگری و مدیریت آن رسیـده، برای گرفتن حق و حقوقش وادار به معامله مـی‌شود، معامله ای که با اهدای کلیه اش همراه است و این بین …

خلاصه رمان سر دلم را به سر دارت آویختـه ام

رودابه با ابروهای بالا رفتـه و‌ شاهپور با صورتی تقریبا متعجب به ماشین جدیـدم خیره بودند، شانه به شانه رودابه کوفتم و با چشم غره تـوپیـدم که : ⁃ بجنب امروز دوازده تا مشتری داری، شاهپور با چشم هایی که نمـی تـوانست از ماشینم جدا کند، گفت : شما کـادوهاتـو مـی گیری، بعد نق زدنت واس خانوم ماس؟ چه سند هم‌ زده بود، با دست راست پشت گردن شاهپور زدم و از روی جوی پریـدم‌، شما چک و چونتـو بزن ببینیم اصن عروست مـیاد تـو خـونه؟

فحشی که بدون ذره ای خجالت به لب راند و کوبیـده شـدن دست در صورت رودابه را به همراه داشت، بی تفاوت رد کردم و سوار ماشینی شـدم که همسرم برایم خریـده بود، همسری که انگـار هر لحظه واقعی تر مـی شـد، از همان دیروز عصری که برای تـولدم، تـولد نفرت انگیزم، ماجرای ویژه ای رقم زد، واقعی تر شـد، مرا متفاوت کرد

منی که جز آن ویلا تمام داشتـه هایم دست رنج زحمت هایم بود، کـادوی زیادی گرانش را با علاقه قبول کرده و انگـار وظیفه همسر واقعی شـده ام بود، قبول نمودم، صندلی های نرم و اتاقک جذابی که بارها در صفحات مجازی دیـده بودم، حال تمام اطرافم را تشکیل مـی داد، رودابه هم درگیر جو، کمربندش را بست و گفت : دوستت داره هااااا بد هم دوستت داره ،،،

بعنی بایـد بگم خرابتـه بیچاره، پوزخند زدم، دوست داشتن؟ گمان نمـی کردم، اما وابستگی را مطمئن بودم، من و سردار به هم گره خـورده بودیم، از کجا و چطورش را نمـی دانم، اما واقعا دنیایمان به هم گره خـورده بود، شایـد زیاده خـواهی من برای رهایی از شرایط ما را به هم متصل ساخت، شایـد هم انتقام جویی بی حد و حصر او، اما به هرحال موقعیت کنونی برای من عزیز بود، رسیـدنمان به آرایشگـاه و مشغول شـدن، باعث شـد کمـی از فکر کردن به رومـینایی که بی حد درگیر نکیسایش شـده و‌ عملا مرا به دست فراموشی سپرده بود، برایم کم رنگ شود

روز پرکـاری بود، فرانک خانم، اشاره زد از ترکیب رنگ موی آخر که آزاد شـدم، زیرسازی مـیکـاپ ها را به دست بگیرم، خستـه از این سمت سالن به آن سمت مـی رفتم و رودابه از من بی نوانر در حالی که به غر زدن مادر عروس آخرش، گوش مـی داد، چشم و ابرو برایم آمپ که اگر زن ادامه دهد، گیره مویی را در چشم هایش فرو مـی نمایـد، نیشخند زدم و صبورا لیوان چای را به دهانم چسباند و گفت: بخـور قربونت برم، خستـه ای، سری برایش تکـان دادم و به منشی جدیـد سالن که سمت دیگرم خم شـد

نگـاه انداختم و او آرام گفت : کمند جون، همسایه زنگ آرایشگـاه رو زد، گفت ماشین شما بد جا پارک شـده، رودابه همه سالن را با نشان دادن ماشین من، سوپرایز کرده بود و از صبح حرف دهانشان اتـومبیل من بود، همـین را کم داشتم، با غر زیرلبی از جا برخاستم و کـاپشنی که منشی به دستم داد را تن زدم و کلاه روی سر کشیـدم، از در گذشتم، به نوچه های سردار که روی نیمکت های در کوچه کـافه نشستـه بودند، نگـاه انداختم، سوار ماشین شـدم

ماشین جای بدی نبود، عروسک عزیز و جدیـدم را روشن کردم، دست به فرمان گرفتم، و،،، صدا،،، درد،،، سوزش،،، تنها حرکتی که مـی تـوانستم انجام دهم، جیغ بود، جیغ و گرفتن دست هایم جلوی صورتم، خاطرات آن اسیـد پاشی کذایی قوت مـی گرفت، صدا ها که پایان یافت، دست از روی صورتم برداشتم، تمام شیشـه ها خرد شـده بود، دست هایم زخم، موتـورسیکلت ها دور مـی شـدند، چشم های ناباور اطرافم را مـی نگریست، ماشین عزیزم را …

دانلود رمان رمان سر دلم را به سر دارت آویخته ام اثر هانیه وطن خواه | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.