دانلود رمان رمان ارمغان بامداد اثر نگار مقیمی
دانلود رمان رمان ارمغان بامداد اثر نگار مقیمی pdf
نام رمان : رمان ارمغان بامداد
نام نویسنده : نگار مقیمی
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات رمان : 3477
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
دانلود رمان ارمغان بامداد اثر نگـار مقـیمـی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم
ارمغان دختر یک زن کولی است که بعدها برای زندگی تـوسط خان، راهی تـهران و بعد خارج مـیشود، او در خانه های بدنام بزرگ مـیشود، زمانیکه متـوجه مـیشود که صاحب ثروت هنگفت خان مـی باشـد، در ترکیه یک شرکت مد تاسیس مـیکنیـد، حالا بعد از سالها برادر خـوانده اش برای انتقام و گرفتن ارث نزد او مـی ایـد در حالیکه …
خلاصه رمان ارمغان بامداد
با نشستن هواپیما تذکر مهماندار من رو به خـودم آورد و شال رها روی شونه هام رو روی سرم انداختم. کیف کوچکم رو از بالای سرم برداشتم و از جا بلند شـدم. پله های هواپیما رو پشت سر گذاشتم و مهماندار قبل از دور شـدنم صداش رو به گوشم رسوند: -امـیـدوارم پرواز خـوبی رو در قسمت وی آی پی ما تجربه کرده باشین. نفس عمـیقـی کشیـدم و هوای آلوده مشامم رو پر کرد. حسش مـی کردم. بوی عطرش رو حس مـی کردم. همـین اطراف بود و من رو مـی پاییـد. زودتر از من به استقبال اومده بود. جلوی در فرودگـاه ایستادم. مهام با قدم های سریع به سمتم اومد: -خـوش اومدی! سرم رو تکون دادم و دستم رو به سمتش دراز کردم. سوییچ رو مـیون دستم گذاشت و لب زد:
-اومده. -مـیـدونم. -پر از نفرت اومده. -مـیـدونم. سرش رو به تاسف تکون داد: -اومده بهت آسیب بزنه. -اونم مـی دونم. -مـی دونم درخـواست بیجاییه… اما لااقل مراقب خـودت باش. سرم رو تکون دادم و راهم رو به سمت پارکینگ کج کردم. با همه ی ترسی که وجودم رو به لرزه مـی انداخت مشتاق بودم تا ببینمش. بایـد مـی دیـدمش! دست هام رو دور بازو محکم کردم و چشم دوختم بهش. بار اولی که دیـدمش نگـاهش کنجکـاو بود و مهربونی داشت. بار آخر اما نگـاهش پر از نفرت بود. بهم گفت زندگیش رو جهنم کردم
گفت برمـیگرده تا جهنم خـودش رو بندازه به جون زندگیم تا زندگیم رو جهنم کنه. حالا بعد از بیست سال برگشتـه بود و نگـاهش هنوز پر بود از نفرت. قدمـی به جلو برداشتم و لب زدم: -خـوش اومدی. سنگینی نگـاهش داشت نگـاهم رو مغلوب مـی کرد اما من برای مغلوب شـدن اینجا نبودم. صدای محکم و بمش تـوی گوشم پیچیـد: -دیر برگشتی. من رو زیر نظر داشت و این اصلا باعث تعجبم نمـی شـد. نگـاهش رو دور تا دور باغ چرخـوند: -اومدم خـونه م! حرفش پر بود از هشـدار و تـهدیـد و من تنها منتظر خـونده شـدن وصیت نامه بودم. -وکیل منتظره. سرش رو تکون داد و به سمتم اومد و قبل از اینکه از کنارم بگذره صداش رو از کنار گوشم شنیـدم:
ـ یادتـه آخرین بار چی گفتم؟ موهای بلندش که به شونه هاش مـی رسیـد تـوی صورتم پخش شـد. سرم رو بالا تر گرفتم و خیره به رو به رو آب دهانم رو قورت دادم. یادم بود. -اینجا جهنم زیبایی مـیشـه. به زیبایی بیست سال پیش. نگـاهش جاخـورده بود اما تمام تلاشش رو مـی کرد تا چیزی بروز نده و این رو از دست های مشت شـده ش مـی فهمـیـدم. -یعنی بعد از اون همه نامردی حتی برای جبران هیچ سعی ای نکرده؟ معتمد سرش رو تکون داد: -نیمـی از اون شرکت به نام شماست آقای معین. بی انصاف نباشیـد. پوزخند بلندش مثل تیغ به وجودم نشست
-آره… نصف دیگـه و کل این خـونه هم به نام دختر خـونده ی یتیم و بی هویتش زده. بی اونکه خم به ابرو بیارم چشم دوختم بهش و خـونسرد لب زدم: -تـوی خـونه ی من احترامم واجبه. عجیبه که بیست سال زندگی در سوئد آداب معاشرت با خانم ها رو یادت نداده. فکر مـیکنم اونجا بیشتر از بقـیه ی کشورها به خانم ها اهمـیت مـیـده. پوزخندش پررنگ تر شـد …
