نتایج آرشیو " رمان "

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی pdf

نام رمان : رمان آخرین سرو

نام نویسنده : زینب ایلخانی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1680

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان آخرین سرو

دانلود رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

کـاربران عزیز بیست رمان / سر فصل شروع هر دوره از زندگى ام همـیشـه با پاییز آغاز شـده است، این قرارداد طبیعی بین من و پاییز همـیشگى است، روزی که به دنیا آمده ام نیز پاییز بود، با پاییز عاشقـی کردم، اصلا تمام اتفاقات و رویـدادهاى مهم زندگی من نیز در پاییز رقم خـورده است! حتى شروع اولین فصل قصه زندگى ام در همـین پاییز نگـاشتـه شـد، سکـانس فصل اول سناریوى من منظره ای از پاییز است، در هاله ای از غم …

خلاصه رمان آخرین سرو

تصویر زنی به یکباره در ذهن و ضمـیر خـواننده نشانده مى شود که طفل خردش را چنان در آغوش تنگ مـی فشارد تا بلکه ذره ای از سوز جانکـاه یک غروب پاییزی را از اصابت با طفلش دور کند؛ حال و هواى آن لحظه آنچنان او را بی تاب کرده که بی اختیار و به تلخی فقط مـی گریـد… بغض های کشنده ای که سرانجام بعد از گذشت دور زمانى بس دور، به مرز انفجار رسیـدند و پس از آن موجی از سرشک خـونبار را به مسند قدرت نشاندند…

آن قدر تلخ گریستم … آن قدر دیوانه وار دست های سرد و بى رمقم را بر روی سنگ سرد گورش ساییـدم و با سر انگشتانم خطوطی را که نام او را روی سنگ سخت حک کرده بود نوازش کردم که ندانستم چه شـد این چنین نا خـودآگـاه دلم خـواست فریاد بکشم! تا سوز دل آتش زده ام را قدرى التیام بخشم… گریه ام که به هق هق تبدیل شـد، طفل کوچکم قدری ترسیـد.

معصومانه پیکر نحیفش را در آغوشم مچاله کرد و لب هاى کوچک سرخش را بغض آلود جمع کرد. سرش را بوسیـدم و براى اینکه آرامش کنم، دست کوچکش را در دست گرفتـه و روى سنگ سرد گذاشتم. کمـی متعجب شـد؛ ولى به سرعت آرام گرفت.

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان آرایش جنگ اثر ماهور ابوالفتحی

دانلود رمان رمان آرایش جنگ اثر ماهور ابوالفتحی

دانلود رمان رمان آرایش جنگ اثر ماهور ابوالفتحی pdf

نام رمان : رمان آرایش جنگ

نام نویسنده : ماهور ابوالفتحی

ژانر رمان : عاشقانه، طنز

تعداد صفحات رمان : 346

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان آرایش جنگ

دانلود رمان آرایش جنگ از ماهور ابوالفتحی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

ماجرا از یک تصادف شروع مـی شود که ماهلی رو به فکر مـیندازه تا بجای خسارت از آقا پسر مقصر  بخـواد بیاد و به پدرش به عنوان نامزد ماهلی معرفی بشود تا بتـواند سهم الارث خـودش را از پدرش بگیرد …

خلاصه رمان آرایش جنگ

نزدیک بهم مـیایستـه و حینی که اون داره حرف مـیزنه من دارم اندازه مـیگیرم ببینم تا کجاشم و بله، تا آرنجشم. گردنم رو بالا مـی گیرم و انگـار صورت فلکیه با این شمایل معلوم نیست ننه اش قبل حامله شـدن به امامزاده دخیل بستـه یا برج مـیلاد! مشکوکی، کی مـیآد همچین کـاری کنه که تـو مـیکنی اونم فی سبیل الله؟ دستم رو بالا مـیآرم و گردنم واقعا خستـه مـیشـه، قبل از اینکه حرف بزنم ناخـواستـه جیغ مـیکشم:

یه دیقه بتمرگ حرف بزنیم، تمام مهرههای گردنم دارن سینه مـیزنن از درد. خنده اش مـی گیره و مثل اینکه سرویس لازم کردن گردن مردم جزو تفریحاتشـه! مفتی ننم به آقام … من بیام تـو رو مفتکی بِ َب… حرفم نیمه کـاره مـی مونه ولی خب دیگـه دیره و بدبخت شـدم! نیشش تا بناگوش باز مـیشـه و منتظر ادامه اش مـی مونه که اخم مـیکنم و مـیگم:

ماشین من روشن نمـیشـه، سوار آنابل تـو مـیشیم مـیریم تعمـیرگـاه، هر چقدر که گفتن خرجشـه من نقدا بهت مـیـدمش، خب؟ تای ابرو بالا مـی اندازه و زیر لب مـیگـه: نچ نشـد؟ عصبی جیغ مـیکشم: دیگـه چتـه طاقچه بالا؟ از سختی کـار بگو… من الان بایـد چیکـار کنم؟ از اینکه این قدر کلیـده متنفرم و دلم مـیخـواد لهش کنم ولی خـودم اینو مـیـدونم که در نهایت و با تموم تلاشم بتـونم به انگشت وسطش پیروز بشم! ناله مـیکنم:

ارواح پر و پاچه ات اگـه نمـیآی لَنگم نکن، بابام منتظره، خیلی بَدم منتظره! انقدر که اگـه دیر برسم دار و ندارمو ازم مـیگیره و مـی پره! یکم فکر مـیکنه و فقط بسنده مـیکنه به اون لفظ مسخره و مـیگـه: شت؛ مجبور به پذیرش! یه جوری حرف مـیزنه آدم فکر مـیکنه برنامهی تـو مخ بودن رو، روی هارد مغزش نصب کردن. حینی که زودتر از خـودش سوار ماشینش مـیشم مـیگم: بیا دیگـه؛ وقتم کمه!

موشکـافانه راه مـی افتـه سمت ماشینش و بغض سگ تـو چشم هاشـه وقتی ماشینش رو مـیجلوی ِ چراغا و تـو رفتگی ترکیـدگی بینه. سوار مـیشـه و مـیگـه: کمربندت رو ببند. کـاملا غیر ارادی به شلوارم نگـاه مـیکنم و مـیگم: کشـه، کمربند نداره! یه طور عجیبی نگـاهم مـیکنه و من تازه بعد از چند دقـیقه به این فکر مـیکنم که من اسکلم یا اسکل منه، سر تکون مـیـدم و با عجله کمربند ماشین رو مـی بندم و استارت مـیزنه

من هم شمارهی بهزاد رو مـی گیرم که جای معرفی کردن دوست عقب افتاده ی ابله ش، بیاد ماشینم رو از اینجا ببره تا جونش در بیاد. ِبعد بوق دوم جواب مـیـده و قبل از اینکه حرف بزنه سرش داد مـیزنم: الهی که مرده شور اون ریخت کهیرتـو ببره، خبر مرگ این رفیق شاسگولت بیاد خر، ماشینم اینجا ترکیـد

آدرسو مـیفرستم بیا لششو جمع کن ببر دو دیقه ام زیپ دهنتـو بکش به بابا چیزی نگو تا برسم! و بدون اینکه اجازه ی جواب دادن بهش بدم، قطع مـیکنم!بلند؛ با تعجب نگـاهم مـیکنه و احتمالا پیش خـودش فکر مـیکنه که اسکلش کردم و چه قدر دلم مـیخـواست واقعا این اتفاق مـی افتاد و مـیتـونستم. تـو این شرایط اما که بابا منتظره دست از پا خطا کنم تا تموم پولای عزیزم رو ازم بگیره و بده به زیـدان و مـیـدانش چارهای جز دستمال کشیـدن براش ندارم …

دانلود رمان رمان آرایش جنگ اثر ماهور ابوالفتحی | بدون سانسور pdf همین الان کلیک کن

دانلود رمان رمان راهی به دل ابریشم اثر مریم ثروت

دانلود رمان رمان راهی به دل ابریشم اثر مریم ثروت

دانلود رمان رمان راهی به دل ابریشم اثر مریم ثروت pdf

نام رمان : رمان راهی به دل ابریشم

نام نویسنده : مریم ثروت

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1199

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان راهی به دل ابریشم

دانلود رمان راهی به دل ابریشم اثر مریم ثروت (مون شاین) به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش و لینک مستقـیم رایگـان

راهی به دل ابریشم، عنوان رمانی عاشقانه و جذاب از مریم ثروت است. داستان رمان با تـوصیف شرایط زندگی دختری به نام ابریشم و تصمـیم به خـودکشی او آغاز مـی شود. ابریشم که بخاطر ازدواج مادرش با مردی دیگر ناراحت است و قصد خـودکشی دارد، تـوسط مردی جوان زال با موهای سفیـد نجات مـی یابد و ….

خلاصه رمان راهی به دل ابریشم

با همان لباس مشکی و عکسی که مـیان انگشتانم فشرده مـیشـد، از پله های پشت بام بالا رفتم. صدای کوبش آهنگ طبقه پایین سرسام آور بود. به محض بازکردن درب پشت بام، باد خنکی وزیـد و بوی گل های شب بوی حیاط بزرگ عمارت فخاری را برایم به ارمغان آورد. با چشمانی پر از اشک به فضای مقابلم خیره شـدم و عکس پدرم را در دست فشردم.

با افکـاری متـوهم گونه قدم جلو گذاشتم. فکرم مـی پریـد و هربار خاطره ای در ذهنم پررنگ مـیشـد. یاد لبخند هایی که تا چند ماه پیش برای لحضه ای از روی لب پدرم محو نمـیشـد. پدری که عاشقانه او را مـی پرستیـدم و مادری شیرین.. اما حال ورق ها برگشتـه بود. پدرم در یک تصادف فوت کرد و امشب شب نامزدی مادرم با مرد جدیـدی بود. آن هم نه مردی، بلکه مردی که سالیان سال رقـیب جدی پدرم به هر حساب مـی آمد.

دیگر به لب پشت بام رسیـده بودم. بدون یک لحظه فکر نرده را گرفتم و از روی آن رد شـدم. حال هیچ حائلی بین من و افکـار پریشانم نبود. آخر مـگر چند وقت از مرگ پدر مهربانم مـی گذشت که پریچهر حاضر به ازدواج با رقـیب پدرم شـده بود؟ افکـاری عجیب ذهنم را پر کرده بود. دلم مـی خـواست بمـیرم و پیش پدرم بروم. اصلاً همان بهتر مادر بی وفایم را با فاسقش تنها رها کنم. بگذار با یار جدیـدش در کثافت شان غرق شوند. نرده ها را گرفتم و سینه ام را جلو بردم حال از آن زاویه زمـین زیر پایم بود. تنها کـافی بود. دست هایم را باز کنم و تمام!

دانلود رمان رمان راهی به دل ابریشم اثر مریم ثروت { pdf با بهترین کیفیت بدون سانسور}

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی pdf

نام رمان : رمان آخرین سرو

نام نویسنده : زینب ایلخانی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1672

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان آخرین سرو

دانلود رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

کـاربران عزیز بیست رمان / سر فصل شروع هر دوره از زندگى ام همـیشـه با پاییز آغاز شـده است، این قرارداد طبیعی بین من و پاییز همـیشگى است، روزی که به دنیا آمده ام نیز پاییز بود، با پاییز عاشقـی کردم، اصلا تمام اتفاقات و رویـدادهاى مهم زندگی من نیز در پاییز رقم خـورده است! حتى شروع اولین فصل قصه زندگى ام در همـین پاییز نگـاشتـه شـد، سکـانس فصل اول سناریوى من منظره ای از پاییز است، در هاله ای از غم …

خلاصه رمان آخرین سرو

تصویر زنی به یکباره در ذهن و ضمـیر خـواننده نشانده مى شود که طفل خردش را چنان در آغوش تنگ مـی فشارد تا بلکه ذره ای از سوز جانکـاه یک غروب پاییزی را از اصابت با طفلش دور کند؛ حال و هواى آن لحظه آنچنان او را بی تاب کرده که بی اختیار و به تلخی فقط مـی گریـد… بغض های کشنده ای که سرانجام بعد از گذشت دور زمانى بس دور، به مرز انفجار رسیـدند و پس از آن موجی از سرشک خـونبار را به مسند قدرت نشاندند…

آن قدر تلخ گریستم … آن قدر دیوانه وار دست های سرد و بى رمقم را بر روی سنگ سرد گورش ساییـدم و با سر انگشتانم خطوطی را که نام او را روی سنگ سخت حک کرده بود نوازش کردم که ندانستم چه شـد این چنین نا خـودآگـاه دلم خـواست فریاد بکشم! تا سوز دل آتش زده ام را قدرى التیام بخشم… گریه ام که به هق هق تبدیل شـد، طفل کوچکم قدری ترسیـد.

معصومانه پیکر نحیفش را در آغوشم مچاله کرد و لب هاى کوچک سرخش را بغض آلود جمع کرد. سرش را بوسیـدم و براى اینکه آرامش کنم، دست کوچکش را در دست گرفتـه و روى سنگ سرد گذاشتم. کمـی متعجب شـد؛ ولى به سرعت آرام گرفت.

دانلود رمان رمان آخرین سرو اثر زینب ایلخانی | pdf لینک مستقیم بدون سانسور

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا pdf

نام رمان : رمان رثا

نام نویسنده : دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا

ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات رمان : 1244

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان رثا

دانلود رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون نسخه کـامل با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

امـیرعباس سلطانی، تـولیـد کننده ی جوانیست که کـارگـاه کوچکی شمع سازی ای را اداره مـی کند، پسری که از گذشتـه اش نقطه های تاریک و دردناکی را با خـود حمل مـی کند و قسمت هایی از وجودش درگیر سیاهی غمـی بزرگ است، در مقابل او، پروانه حقـی، دختری محجبه و معتقد جسور و محکم وجود دارد که برخلاف نظر دیگران برای ادامه تحصیل در رشتـه تربیت بدنی رهسپار تـهران منزل عمه ی خـود مـیشود و تا مقطع دکترا پیش مـی‌رود، بین او و امـیرعباس، رازی بزرگ پنهان است، رازی که به گذشتـه، به یک زخم و در نهایت به یک دلدادگی منجر شـده، رازی که حالا بعد از هشت سال …

خلاصه رمان رثا

به خدا مـی‌سپارمت دختر، مواظب خـودت باش.با لبخند، تماس را قطع کردم و همزمان با گذاشتن موبایل روی مـیز آرایشی، در اتاق هم باز شـد و سروناز، با صورتی گل انداختـه خـودش را جلو کشیـد. شالش کمـی عقب رفتـه بود و ریشـه‌ی موهای رنگ شـده‌اش، حالا به راحتی دیـده مـی‌شـد. نگـاهم را از صورت خستـه اش گرفتم و مجددا به آیینه سپردم

طلق بین روسری‌ام خـوب روی سرم قرار گرفتـه و گردی دلچسبی به قسمت بالای سرم بخشیـده بود. سروناز، یکی از بالش های قرمز را از کمددیواری بیرون کشیـد و با انداختنش روی زمـین، سعی کرد کمـی دراز بکشـد. – پدر من امروز دراومده.گیره ی فلزی ام را، زیر روسری محکم کرده و با رضایت، یک‌طرف سه‌گوش افتاده روی سینه ام را، روی شانه انداختم و چشم چرخاندم برای پیـدا کردن چادر تا شـده‌ام

تقصیر خـودتـه عزیزم. کسی از خانوم باردار تـوقع نداره کـار کنه.با خجالت لبخندی زد، بعد هم لبه ی شالش را پایین انداخت و با دست، شروع کرد به باد زدن گردنش. – والا روم نمـی شـه بشینم بقـیه کـار کنن. مصطفی که شیفتـه، منم کـار نکنم زشت مـی‌شـه.لبخندی به این همه متانش زدم. چادر را که روی سرم انداختم، آرام از اتاق خارج شـدم و در را هم بستم تا سروناز بتـواند کمـی استراحت کند

بیش تر سروصداها از حیاط مـی‌آمد و در خانه، جز دختربچه‌هاکه مشغول  بازی بودند کسی نبود. بوی زعفران، تا خـود پذیرایی هم حس مـی‌شـد. کنار پنجره ایستادم و با کنار کشیـدن پرده‌ی حریر، نیم نگـاهی به حیاط انداختم. مردها، داشتند سر دیگ برنج را برمـی‌داشتند و زن‌هاهم کنار دیگ مرغ ایستاده بودند. ظرف های غذا هم تماما روی تخت سنتی گوشـه ی حیاط چیـده شـده بودند

با صدای بسم الله بلند آقایان و کنار کشیـدن دیگ برنج از روی اجاق، آهستـه از خانه بیرون زدم. حالا سروصداها واضح تر شنیـده و بوی دلچسب غذا هم راحت‌تر استشمام مـی‌شـد. عمه مطهره، با دیـدنم روی ایوان صدایش را بلند کرد. – بیا دختر که وقت کشیـدنشونه.چشمـی گفتم و چادرم را جمع تر کردم تا حین پایین آمدن از پله‌ها زیر پایم نرود

ران های مرغ که روی هم دیگر چیـده شـده و با سسی غلیظ پختـه شـده بودند، آن قدر هوس انگیز به نظر مـی‌رسیـدند که هنوز کـار شروع نشـده، پسرها با شیطنت کنار دیگ بایستند و ساز گرسنگی سر بدهند. آقا ولی هم خـوب متـوجه شیطنتشان شـده بود که با آن صدای جدی خشنش مواخذه اشان مـی کرد. – اول پخش نذورات بعد شام!

زیر نور چراغ حیاط ایستادم، با نورپردازی هایی که برای ولادت انجام داده بودند، حسابی همه جا روشن شـده بود و رنگ زرشک های تفت داده شـده، به شکل دیوانه کننده ای جذاب به نظر مـی‌رسیـد. اگر از آقا ولی نمـی ترسیـدم، شایـد من هم به پسرها ملحق مـی‌شـدم …

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان دردانه اثر مریم سلطانی

دانلود رمان رمان دردانه اثر مریم سلطانی

دانلود رمان رمان دردانه اثر مریم سلطانی pdf

نام رمان : رمان دردانه

نام نویسنده : مریم سلطانی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1665

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان دردانه

دانلود رمان دردانه از مریم سلطانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

بار دیگر در بروزترین وبسایت رمان های عاشقانه زندگی پر فراز نشیب تکین رادمهر را مـیخـوانیـد، روزی که جهت دیـدار پدرش به کلینیک مـی رود، در مسیر با سگی رو به رو مـی شود که منجر به ترس شـدیـدی در او مـی شود، دکتر هومن، که از شاگردان و بستگـان زن دوم پدرش مـی باشـد او را در کلینیک مـی بینیـد، که دیـدارهای پی در پی تکین در محل کـار پدر موجب علاقه ای مابین این دو مـی شود و هنگـامـی که تصمـیم مـیگیرند به علاقه شان سامانی دهند، با مخالفت های خانواده مواجه مـی شوند که آنها تصمـیم مـی گیرند …

خلاصه رمان دردانه

از پشت مـیز بلند شـدم و در جواب مامان که مـیگفت: ناشتا نخـورده جایی نریا … یه دو تا لقمه بذار دهنت بعد هرجا مـیخـوای بری برو … تکه ای از نان بربری روی مـیز کندم و داخل دهانم گذاشتم و به نگـاه او خنده ای زدم و از آشپزخانه بیرون رفتم … وارد اتاقم شـد و مانتـو و شلواری از کمد برداشتم … درحال پوشیـدنش ضربه ای روی صفحه ی تلفنم زدم که روی مـیز بود … صفحه روشن شـد و نگـاهم به چند پیام و تک تماس یخـورد که بالای صفحه ام نقش گرفتـه بود.

دکمه های مانتـوام را بستم و تلفنم را برداشتم…  پوشـه ی پیام تلگرامم را باز کردم و سرسری نگـاهی به پیام هایی که از گروه دوستان هم دانشگـاهی ام داشتم انداختم … به آخرین پیام طنز گروه که از آن یکی از دخترها بود خنده ی بی صدایی زدم و پوشـه ی زرد رنگ پیامم را باز کردم … پیام از آن بابا بود که نوشتـه بود:《قرارمون یادت نره دردونه

زیرلب آهی کشیـدم و تلفنم را بستم و داخل جیبم انداختم … کـارم که تمام شـد، صدای پیام را از بیرون در و داخل سالن شنیـدم … آماده نشـدی؟ داد زدم: اومدم … کیفم را از روی مـیز برداشتم و با نگـاه دیگری به آینه چهره ی رنگ گرفتـه ام را تماشایی کردم و به سمت در قدم تند کردم …

دانلود رمان رمان دردانه اثر مریم سلطانی | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان در وجه لعل اثر بهار برادران

دانلود رمان رمان در وجه لعل اثر بهار برادران

دانلود رمان رمان در وجه لعل اثر بهار برادران pdf

نام رمان : رمان در وجه لعل

نام نویسنده : بهار برادران

ژانر رمان : عاشقانه , اجتماعی

تعداد صفحات رمان : 2260

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان در وجه لعل از بهار برادران با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون نسخه کـامل با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

به دیوار راه پله ها تکیه دادم و نفس هایی عمـیق کشیـدم، هیچ سکوت از ویژگی صدایی به گوشم نمـی رسیـد، عجیب هم نبود های بارز آنجا بود. ، انگـار که تنها صدای هو هو کولرهای قدیمـی گفتن های “بازرگـانی، بفرماییـد”و زنگ خـوردن تلفن مـی آمد و خانم قربانی که برهم زننده آن آرامش دروغین بود، گفتـه بود اخراجم کردند …

خلاصه رمان در وجه لعل

نگفتـه بود اخراجم کرده بقـیه را جای خـودش اسم برده بود و همان دردش را چند برابر مـی کرد از شغلی که با چنگ و دندان برای حفظش تالش کرده بودم, به بهانه تعدیل نیرو اخراج شـدم … آن همه اضافه کـاری و مرخصی های مطالبه نشـده آخرش شـد هیچ

سر خم کردن ها و تن دادن به خفت ها کـارم در کـارگزینی چند دقـیقه بیشتر طول نکشیـد … مقدمات بیکـار !شـدنم از قبل فراهم شـده بود … حتی مجال چانه زدن و التماس را هم ندادند … حکمم آماده … منتظر امضای من بود و تمام نگـاهم روی انگشتی که چند بار بر برگـه روبرو ضربه زد ثابت ماند رد خـودکـار کنار ناخن مرادی جا مانده بود و پوست نوک انگشتش به نظر زمخت مـی آمد

درست مثل صدایش که گفت: » خانم «اینجا و اینجا رو امضا بزن و برو به سالمت برو به سلامتش عین سیلی صورتم را چزاند … انگـار که داشت پست !یا مقامـی بذل و بخشش مـی کرد نگـاهم بالا کشیـده شـد

با مرادی تنها روزهای اول استخدامم همکـالم شـده بود و بس … کـارمند قدیمـی کـارگزینی بود و گذر من به آنجا نمـی افتاد … داشت با چشمان ریز و دکمه ای اش صورتم را دیـد مـی زد … مقنعه ام را جلو تر کشیـدم هر چند که دیگر نیازی به ظاهر سازی نبود … باز روی کـاغذ ضربه زد و گفت …

دانلود رمان رمان در وجه لعل اثر بهار برادران | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان آفرودیته اثر زهرا ارجمندنیا

دانلود رمان رمان آفرودیته اثر زهرا ارجمندنیا

دانلود رمان رمان آفرودیته اثر زهرا ارجمندنیا pdf

نام رمان : رمان آفرودیته

نام نویسنده : زهرا ارجمندنیا

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 2221

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان آفرودیتـه اثر زهرا ارجمندنیا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

آفردویتـه؛ داستان دختر و پسریه از دو ملیت، زبان، دین و تربیت و فرهنگ کـاملا متفاوت، آرون، پسر ایرانی داستان عضو تیم تیراندازی طی یک اتفاق تلخ با دلخـوری از خانواده جدا شـده و به تنهایی در اسپانیا زندگی مـی‌کند و در یک باشگـاه تیراندازی مربی است، دیانا، دختر اسپانیایی داستان با دوست دوران کودکی اش لوسیا به بارسلون آمده و هر دو دانشجو و شاغل با هم همخـونه هستند و به دنبال رشتـه ورزشی مورد علاقه‌اش در باشگـاه تیراندازی ثبت نام مـیکند، جرقه این عشق و علاقه از طرف دیانا بود با سماجت و انرژی فراوان آرون رت رو از پیله تنهایی خـودش در مـیاورد و این استارت شروع دوستی و بعد عشق بین آنها مـی شود، با تماس تلفنی از ایران، آرون به دیـدن خانواده و پدر بیمارش به وطن بر مـیگردد دیانا بعد از چند ماه بدون اطلاع آرون بهمراه یک دوست ایرانی به ایران سفر مـیکند و این آغاز اتفاقات مهیج داستان رمان آفرودیتـه مـی شود …

خلاصه رمان آفرودیتـه

نیومدن در شب، دقـیقا به همـین بحث مرتبط مـی شـد. فقط سری تکون دادم و اون سوت زنان برای آماده شـدن به سمت اتاقش رفت و من، به فنجون های خالی قهوه زل زدم. وقتی صدای خداحافظ بلندش رو شنیـدم، فقط تـونستم زمزمه کنم به آلوارو سلام برسون و بعد، با شنیـدن صدای بستـه شـدن در…از جام بلند بشم. شستن دوفنجون قهوه و قرار دادن ظرف نون ها تـوی یخچال، ابدا وقت گیر نبود. من اون قدری زمان داشتم که تا به پایان رسیـدن شب، بتـونم لااقل چندساعتی رو سانتراکترینا بگذرونم

بازاری که شبیه یک جهان کوچک بود و من مـی تـونستم برای شام، کمـی گوشت سرد ازش تـهیه کنم و البتـه، وقتم رو هم پر کرده باشم. از گرفتن تصمـیم تا عملی کردنش، فقط بیست دقـیقه طول کشیـد و من با یک دامن بلند رنگی و یک تاپ زرد و صندلی با بندهای رنگی و موهای نم دار، به سمت بازار حرکت مـی کردم. اونم وقتی در مسیر، با یک سری نوازنده ی خیابونی روبرو شـدم و با شنیـدن ریتم شاد موسیقـی محلی اسپانیا، شروع کردن به رقصیـدن کنار چند زن و مرد دیگـه. بارسلون…شـهر شب زنده داری بود و من ،مطمئن بودم محله ی ال بورن هم…از این قائده خارج نمـی شـد.

مارتن، قهوه ی آماده رو به سمتم گرفت و من با تشکر آرامـی، از دستش گرفتم. کنارم روی نیمکت های محوطه ی کـالج، قرار گرفت و درپوش قهوه رو برداشت. بوی کمرنگش، وادارم کرد من هم همـین کـار رو انجام بدم و هردو چندثانیه ای، به محوطه ی مقابلمون زل زدیم. ـ پس بالاخره تـونستی کلاس مورد علاقه ات رو پیـدا کنی. لیوان مقوایی قهوه رو، بین هردو دست محکم گرفتم. لبخند… چیزی بود که هرگز و تحت هیچ شرایطی از روی لب های من محو نمـی شـد. از نظر لوسیا من یک آدم به شـدت خـوش بین بودم. حتی وقتی هیچ چیزی برای لذت بردن از شرایط وجود نداشت

نمـی دونم کیفیت کلاس ها چطوریه اما، نزدیک به کـالجه. همـین باعث مـی شـه من راحت بتـونم بعد از کلاس هام خـودم و بهش برسونم. یک دستش رو به صورت افقـی، روی سطح پشتی نیمکت قرار داد و عمـیق تر نگـاهم کرد. چشم های آبی ای که از مادرش، کلارا به ارث برده بود، جذابیت منحصر به فردی به چهره ی مردونه اش مـی داد . چهره ای که به خاطر پوست تیره رنگی که غالب مردم این کشور دچارش بودند، از اون یک مرد با جذابیت های ظاهری زیاد مـی ساخت …

دانلود رمان رمان آفرودیته اثر زهرا ارجمندنیا | pdf بدون سانسور برای اندروید و ایفون

دانلود رمان رمان شب نشینی پنجره های عاشق اثر گلناز فرخ نیا

دانلود رمان رمان شب نشینی پنجره های عاشق اثر گلناز فرخ نیا

دانلود رمان رمان شب نشینی پنجره های عاشق اثر گلناز فرخ نیا pdf

نام رمان : رمان شب نشینی پنجره های عاشق

نام نویسنده : گلناز فرخ نیا

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 2130

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان شب نشینی پنجره های عاشق

دانلود رمان شب نشینی پنجره های عاشق اثر گلناز فرخ نیا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

اکنون در بهترین سایت رمان بخـوانیـد: حکـایت دختری به نام سایه را که از دانشگـاه اخراج شـده، اما از اون جایی که سابقه بدش فرصت انجام خیلی از فعالیت ها رو از اون گرفتـه، به پیشنهاد یکی از اطرافیانش به سراغ شغل آشپزی مـیره، او در خـونه هایی که بهش پیشنهاد داده مـیشـه، شروع به کـار مـی کند، در این بین مردی عجیب و بدخلق که از قضا درگیری های زناشویی بسیاری هم داره، سر راه سایه قرار مـی گیره …

خلاصه رمان شب نشینی پنجره های عاشق

مامان سینی چای را به دستانم مـی دهد؛ اما اشاره مـی کند که نروم … سپس از نقل های هل دار مخصوصش که به جانش وصل است، بی خساست و با جان و دل در ظرف سیلور پلیت محبوبش مـی ریزد … آنها را کنار ظرف شیرینی بادامـی مـی گذارد … سری تکـان مـی دهد و بالاخره این بار راضی به نظر مـی آیـد و دل از سینی سنگین شـده مـیان دستانم مـی کند … با چشم غره ای مـی گویم: مامان فقط خـواهرش اینجاست که اونم از ما کوچیک تره … چرا این قدر عزت و احترام مـی کنی؟ مامان دستی به موهای طلایی و زیبایش مـی کشـد

در حالی که از تمام اعضای صورتش خستگی و استرس مـی بارد، جواب مـی دهد: همـین خـواهرش باعث این وصلت شـد … بعد هم دختره از صبح داره کمک خـواهرت مـی کنه یه پذیرایی خشک و خالی هم ازش نکنیم؟ مـیگم سایه یه جوری که ناراحت نشن بگو یه ذره یواش تر بخندن … ماشالا صداشون تا هفت تا آسمون بالاتر مـیره … این طبقه چهارمـی ها عزادارن! سینی به دست از آشپزخانه فرار مـی کنم و در همان حال زیر لبی غر مـیزنم: چه عزایی مادر من!

خدا مـگـه بیشتر از صد سال مـی تـونه عمر به کسی بده؟ لای در سپیـده را با پایم باز مـی کنم … صدای خنده های شیطنت آمـیزشان در گوشم مـی نشیند … محو صورت زیبای خـواهرم مـی شوم که دم پنجره زیر نور آفتاب نشستـه است و گلرخ خـواهر شوهر آینده اش که آرایشگری مـی داند، دارد برای مراسم عقد امروزش درستش مـی کند … اما هر دو کم سن و سال هستند و شیطان و سر به هوا …

دانلود رمان رمان شب نشینی پنجره های عاشق اثر گلناز فرخ نیا | pdf لینک مستقیم بدون سانسور

دانلود رمان رمان موسرخه و ارباب اتابک اثر رویا رستمی

دانلود رمان رمان موسرخه و ارباب اتابک اثر رویا رستمی

دانلود رمان رمان موسرخه و ارباب اتابک اثر رویا رستمی pdf

نام رمان : رمان موسرخه و ارباب اتابک

نام نویسنده : رویا رستمی

ژانر رمان : عاشقانه , اربابی

تعداد صفحات رمان : 364

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان موسرخه و ارباب اتابک

دانلود رمان موسرخه و ارباب اتابک از رویا رستمـی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

با ما باشیـد با مو سرخه و ارباب اتابک داستان دختری با موهای سرخ به نام روناک، که در روستا به او لقب جادوگر داده اند، و به زور او را زن ارباب اتابک مـی کنند، در شب عروسی اش زن اول اتابک فوت مـی کند و عمارت اتابک آتش مـی گیرد و همه به این باور مـی رسند که روناک یک جادوگر است، اما چون اتابک از زن اولش تـوران که به شـدت عاشقش بوده فرزندی نداشتـه، با ورود روناکی که نمـی خـواهد در …

خلاصه رمان موسرخه و ارباب اتابک

کنیزک مخصوص زن اولش با گریه گفت: خانم مردن، بالاخره دق کردن و مردن … انگـار روح از تن اتابک جدا شـد … به سمت اتاق زن اولش دویـد … کنیزک چشمان درشت وحشتناکی داشت صدایش مـی زدند آهو جان … تیز به روناک نگـاه کرد … دختره ی شوم، از اول گفتم مو قرمزا شومن، مرگ آوردی تـو این خـونه … به سرعت عمارت از شب عروسی، تبدیل به شب عزا شـد.

آهو جان به عمد او را به داخل هول داد … دستانش آنقدر قدرت داشت که محکم از پشت روی زمـین افتاد … فورا در را پشت سرش بست … زود خـودش را جمع و جور کرد و بلند شـد … با مشت به در کوبیـد … ولی آنقدر سروصدا بود که صدا به صدا نمـی رسیـد … سروصدای سگ ها هم بلند شـده بود … کنار در ماند … از جایش جم نخـورد … دلش با اتابک و همسر اولش بود … یعنی واقعا قدمش نحس بود … دقـیقا بایـد شب عروسیش این زن مـی مرد؟ البتـه بد هم نشـد … دیگر هوو نداشت!

ولی مـگر قرار نبود آب ها که از آسیاب افتاد فرار کند؟ مـی خـواست خـودش را به شـهر برساند … جایی پیـدا کند … همراه با کـاری … مثلا خیاطی را بلد بود … مـی تـوانست خیاطی کند و با پولش درس بخـواند … چندسال که بگذرد بالاخره ارباب اتابک بی خیالش مـی شود … زن سومش را مـیگرفت … او که شوهر نمـی خـواست … فقط مـی خـواست خانم دکتر شود … عین دخترخاله اش … او هم روستایی بود … ولی شوهرخاله اش یک نجار ساده ی شـهری … یک بار که به روستا آمده بود …

دانلود رمان رمان موسرخه و ارباب اتابک اثر رویا رستمی | pdf لینک مستقیم بدون سانسور

»...1020 293031 4050...«