نتایج آرشیو " رمان "

دانلود رمان رمان بهار که بیاید اثر فاطمه ایمانی

دانلود رمان رمان بهار که بیاید اثر فاطمه ایمانی

دانلود رمان رمان بهار که بیاید اثر فاطمه ایمانی pdf

نام رمان : رمان بهار که بیاید

نام نویسنده : فاطمه ایمانی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 858

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان بهار که بیایـد اثر فاطمه ایمانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

مهران مبرهن نامزد انتخابات مجلس طی یک تصادف ناخـواستـه باعث مرگ مردی از تبعه ی افغان مـیشـه و برای اینکه این مسئله باعث خراب شـدن برنامه هاش نشـه, برادر بزرگترش مهراب خـودشو معرفی مـیکنه، با اینکـار ناخـواستـه درگیر زندگی تنها بازمانده ی اون مرد، دختر خـود ساختـه و مغروری به اسم تیلا مـیشـه …

خلاصه رمان بهار که بیایـد

حاج آقا پیشانیش را فشرد، باز هم یکی از آن سردردهای عصبی به سراغش آمده و امانش را بریـده بود … مهران ماشین را جلوی در خانه نگـه داشت و راننده حاج آقا که از اداره به دنبالش آمده بود بلافاصله از ماشین پیاده و چاپلوسانه سرخم کرد … من دیگـه بایـد برم … خـودتـون مادرتـون رو یه جوری روشن کنی

به مطهره هم بهتره چیزی نگین، ندونستن اون بیشتر به نفعشـه … مهران با ناراحتی سرش را پایین انداخت و به این فکر کرد که حق با حاج آقاست … نه شرایط جسمـی و نه روحی همسرش ظرفیت پذیرش این درد تازه را نداشت و او بایـد یک تنه این غم را به دوش مـی کشیـد … نگـاهش به مهراب که درحال باز کردن در خانه بود، خیره ماند

بی انصافی مـی شـد اگر مـی گفت یک تنه این غم را تحمل مـی کند. برادرش قصه ی آش نخـورده و دهان سوختـه بود … مـیری بالا؟ با سوال مهراب به خـودش آمد … نه، مطهره صبح ها استراحت مـیکنه … بهتره نرم که بیـدار نشـه

وارد خانه شـدند و با دیـدن مادرشان که تند تند چند برگـه را زیر و رو مـی کرد و همزمان با تلفن حرف مـی زد هر دو روی مبلمان راحتی تـوی هال لم دادند … نگـاه مهراب به مقنعه ی مشکی بلند مادر که قاب کوچکی از صورت زیبا و مهربانش ساختـه بود خیره ماند …

دانلود رمان رمان بهار که بیاید اثر فاطمه ایمانی | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان نقاب شیطان اثر ملیکا شاهوردی

دانلود رمان رمان نقاب شیطان اثر ملیکا شاهوردی

دانلود رمان رمان نقاب شیطان اثر ملیکا شاهوردی pdf

نام رمان : رمان نقاب شیطان

نام نویسنده : ملیکا شاهوردی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1272

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان نقاب شیطان

دانلود رمان نقاب شیطان اثر ملیکـا شاهوردی با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون و جاوا با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

هیچ وقت ، هیچ زمان تحت هیچ شرایطی کسی رو قضاوت نکن، هر موقع کفش های اون طرف رو پوشیـدی و قدم هاش رو برداشتی ، هرموقع طعم سختی های که کشیـده رو زیر زبونت مزه کردی ، هرموقع جا پاش گذاشتی و تـو شرایطش قرار گرفتی، اون موقع برای خـودت ببر و بدوز ؛ ولی قبل اون هیچ کس رو قضاوت نکن. چون زمات مـیچرخه و مـیچرخه، یه روزی یه جایی خفتت مـیکنه، به قول یه جمله ای : « هیچکس نفهمـیـد شایـد شطان عاشق حوا شـده بود که بر آدم سجده نکرد » …

خلاصه رمان نقاب شیطان

بند کوله ام رو، رو شونم جابه جا کردم و به سمت ایستگـاه اتـوبوس حرکت کردم. از پاساژ تا ایستگـاه حدود پنج دقـیقه راه بود و این برای منی که از صبح تا شب رو پا بودم یه ُحسن خیلی خـوب بود.همونطوری که از خیابون عبور مـیکردم حرف های قاسمـی رو تـو ذهنم مرور کردم. اون پیشنهاد مزخرفش که از نظر خـودش برای دختری تـو شرایط من؛ با وضعیت مالی بخـور و نمـیر، یه پیشنهاد طلایی بود

اما از نظر من یه کـار کثیف بود! پوزخند تلخی کنج لبم نشست. زن صیغه ای شـدن یه مرد متأهل، در قبال یه خـونه لوکس و پول های ماهیانه ای که در قبال دوستی ماه به ماه ریختـه مـیشـد به حساب. بی اختیار آه کشیـدم. آهم به قدری تلخ و سوزناک بود که کـامم رو تلخ کرد. من به همون حقوق ساده خـودم راضی بودم تا پول های کثیفی که به دست مـی اومد

به قولی، مـی خـواستم چیکـار تشت طلایی که تـوش خـون بال بیارم؟ با دیـدن ایستگـاه اتـوبوس حواسم جمع شـد. انقدری تـو افکـارم غرق بودم که حتی نفهمـیـدم کی رسیـدم. از دور چشمم به اتـوبوس در حال حرکت خـورد. با عجله دویـدم و فریاد زدم: – آقـــا صــبــر کن… مــــن جــا مــــونـدم… هــی یابو… مــــیــگــم صــبــر کــن…

سرعتش به قدری زیاد بود که نرسیـدم بهش. نفس نفس زنون رو زانوم خم شـدم. – لعنتی… به خشکی شانش! دستم رو زدم به کمرم و به اطراف نگـاه کردم. تاکسی تـو این ساعت خیلی کم بود! پوف کلافه ای کشیـدم و به سمت کوچه حرکت کردم تا مـیانبر بزنم به دوتا خیابون بالاتر که آژانس بود! انگـاری امشب بایـد ولخرجی مـیکردم. از شـدت سوز هوا تـو خـودم جمع شـدم و به قدم هام سرعت دادم

اینطوری فایـده نداشت بایـد با قاسمـی صحبت مـی کردم یک ساعت از تایم کـاریم کم کنه؛ وگرنه هرشب همـین آش بود و همـین کـاسه!نگـاه هراسونی به اطراف انداختم، به کوچه تنگی که تاریک مطلق بود. تنم بی اختیار لرزیـد، گوشیم رو از جیبم در آوردم و خـواستم چراغ قوه اش رو روشن کنم که متـوجه شـدم خاموش شـده!با عصبانیت تکه سنگی که جلوی پام بود رو شوت کردم

نمـی دونستم زمانی که خدا داشت شانس رو تقسیم مـی کرد، من کجا بودم که اینطوری؛ بدبختی و بیچارگی دو دستی به سرم کوبیـده شـده بود. دستم رو فرو کردم تـو جیب کـاپشنم و به قدم هام سرعت بیشتری دادم. کلافه شروع کردم زیر لب غر غر کردن. این کوچه هم که تمومـی نداشت، انگـار تـونل امـیر کبیر بود. با شنیـدن صدای ناله یه مرد پاهام از حرکت وایساد

هرچقدر… هرچقدر پول بخـوای بهت مـیـدم کـابوس! حتی…حتی ده برابر اونا… سر تا پات رو طلا مـی کنم، فقط…فقط بزار من برم! صدای ترسناک و خش داری تـو گوشم پیچیـد و باعث شـد برای ثانیه ای، تنم یخ کنه. – همه اون پول هارو بزار تـو کوزه آبشو بخـور بی …

دانلود رمان رمان نقاب شیطان اثر ملیکا شاهوردی | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

5/5 - (1 امتیاز)

دانلود رمان رمان خنیاگر غمگین اثر یگانه اولادی و مینا شوکتی

دانلود رمان رمان خنیاگر غمگین اثر یگانه اولادی و مینا شوکتی

دانلود رمان رمان خنیاگر غمگین اثر یگانه اولادی و مینا شوکتی pdf

نام رمان : رمان خنیاگر غمگین

نام نویسنده : یگانه اولادی و مینا شوکتی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1295

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان خنیاگر غمـگین

دانلود رمان خنیاگر غمـگین اثر یگـانه اولادی و مـینا شوکتی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش و لینک مستقـیم رایگـان

خنیاگر داستان زندگی هیرادی است که خطای گذشتـه اش مثل طوق از گردنش آویزونه و سعی داره با خراب کردن زندگیش خـوشبختی رو از خـودش دریغ کنه تا بلکه تنبیه بشـه ولی مـیون خراب کردن هاش دختر کوچولویی وارد زندگیش مـیشـه که اونو مجبور مـیکنه ناخـواستـه بشـه بابا لنگ درازش …

خلاصه رمان خنیاگر غمـگین

پایش را روی گـاز ریلکس کرد و شیشـه ی سمت خـودش را کمـی پایین داد. نسیم دل انگیزی گونه اش را نوازش کرد. ترکیب صدای چرق چرق آرام سنگ ریزه ها زیر لاستیک هایش تـوام با ترومپت لی مورگـان، فضای آرامش بخشی را برایش فراهم آورد. بی اختیار لبخند محوی گوشـه ی لبش نشست. با نزدیک شـدن به ساختمان ویلا صدای موسیقـی راهش را به خلوت خـودرویش باز کرد.

نفس عمـیقـی کشیـد، انگـار که مـی خـواست آخرین ثانیه های آرامش بخش امشبش را طولانی تر کند. کتش را از صندلی عقب برداشت و دکمه ی قفل درب ها را با انگشتش فشرد. تنها چند قدم فاصله گرفتـه بود که ایستاد، سرش را خاراند و به خـودرویش نگـاه کرد، دستش را در جیبش گذاشت و دکمه ی قفل را زد. صدای خنده یپ آشنایی کمـی دورتر به گوشش رسیـد: داداش به خدا یه بار قفلش کردی!

به سمت صدا برگشت و چهره ی خندان ادیب را زیر نور ملایم یکی از لامپ ها تشخیص داد: حافظه ام تعطیل شـده، شـده حتی سه چهار بارم چکش کنم.

ادیب که حالا به او رسیـده بود دستش را محکم فشرد: چقدر بهت گفتم اون حموم رفتن های طولانی آخرش مختـو هم مثل چشات ضعیف مـی کنه.

درحالیکه مـی خندیـد دستش را بالا برد و آماده ی نثار پس گردنی شـد، اما نگـاهی که به سر و وضع ادیب انداخت دلش نیامد مدل مو هایش که معلوم بود وقت زیادی صرف آن شـده را با یک ضربه بهم بریزد.

دانلود رمان رمان خنیاگر غمگین اثر یگانه اولادی و مینا شوکتی | pdf لینک مستقیم بدون سانسور

دانلود رمان رمان اسمارتیز اثر نازنین محمد حسینی

دانلود رمان رمان اسمارتیز اثر نازنین محمد حسینی

دانلود رمان رمان اسمارتیز اثر نازنین محمد حسینی pdf

نام رمان : رمان اسمارتیز

نام نویسنده : نازنین محمد حسینی

ژانر رمان : عاشقانه ، طنز ، کلکلی

تعداد صفحات رمان : 302

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان اسمارتیز

لینک دانلود رمان اسمارتیز از نازنین محمد‌ حسینی به صورت فایل PDF (پی دی اف) قابل اجرا در موبایل (اندرویـد و آیفون) و لپ تاب (pc) با لینک مستقـیم بدون کـات رایگـان

آریا فروهر برای بچه هاش پرستار مـیگیره، اونم کی دنیز خانم مرادی که تـو شیطنت و خراب کـاری رو دستش بلند نشـده، حالا چی مـیشـه این آقا آریا به جای مواظبت از ۳ تا بچه ها بایـد از ۴ تا مراقبت کنه، اونم بلاهایی که دنیز بچه ها سر باباشون مـیارن که نگفتن، این وسطا آقا آریا نمـیـدونه کی دلشون برای ملکه عذابش رفتـه …

خلاصه رمان اسمارتیز

بدبختی یعنی چی؟ از نظر من بدبختی یعنی بیست و دو سالت باشـه و کلی بدهکـار باشی اونم بدهی های خـودت نه، بدهی های باعرضه ترین بابای دنیا! اونم یه قرون دوهزار که نه! بابا جان من به کم راضی نیست. بله بابام پول نزول کرده و معلوم نیست پولا رو چیکـار کرده. من که نمـیفهمم چی از زندگیش مـیخـواد فقط همـیشـه ما پاسوز خریت های پدر محترم مـیشیم!

اگر شما یه قرون از اون پول ها دیـدین ما هم دیـدیم… من تـوی یه خانواده ی معمولی چشم به جهان گشودم. خاک بر سرم کنن آخه چرا بایـد زیر سفتـه های بابام رو امضا کردم. بگو دختر عقلت کمه مـگـه؟ البتـه عقلم کم هست! خـودِ بابام یه وقتا مـی گفت تـو مغزت هم عین روی سرت هویجه و عقل نیست. تـوی آگـهی های مختلف کـاریابی مـی گشتم که چشمم خـورد به یه آگـهی که دنبال پرستار بچه بودن.

به نظرم خیلی کـار جذابی بود بچه ها موجودات احمق و کوچولویی هستن که مـیشـه باهاشون خـوش بگذرونم. گوشی رو برداشتم و به شماره ای که در آگـهی ثبت شـده بود زنگ زدم. -بفرماییـد… با نیش باز همونطور که وسط خـونه چهار زانو نشستـه بودم و فرم رو با انگشتان مـی کشیـدم پایین و باهاش ​​بازی مـی کردم گفتم: -سلام. بابت آگـهیتـون تماس گرفتم. من یه دختر بیست و دوساله هستم…

دانلود رمان رمان اسمارتیز اثر نازنین محمد حسینی | بدون سانسور pdf همین الان کلیک کن

5/5 - (1 امتیاز)

دانلود رمان رمان بوسه تقدیر اثر فریده شجاعی

دانلود رمان رمان بوسه تقدیر اثر فریده شجاعی

دانلود رمان رمان بوسه تقدیر اثر فریده شجاعی pdf

نام رمان : رمان بوسه تقدیر

نام نویسنده : فریده شجاعی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 386

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان بوسه تقدیر

دانلود رمان بوسه تقدیر اثر فریـده شجاعی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

داستان در مورد شـهاب و نگین است که برای این که پدرش را از افلاس نجات دهد نامزدی خـود با شـهاب را به هم مـیزند ، اما نمـی تـواند عشق شـهاب را از سرش بیرون کند ، او همراه پیروز که 17 سال از او بزرگتر بود به استکهلم مـیرود و بعد از چند سال زندگی خبر ازدواج شـهاب با یکی از دخترای فامـیل را از خـواهرش مـیشنود و دوباره یاد عشق از دست رفتـه اش مـی افتد و مسبب همه اینها را کسی نمـی داند جز عمویش و طی یک سفری که برای خاکسپاری …

خلاصه رمان بوسه تقدیر

صدای مهماندار هواپیما از عالمـی که در آن غرق بودم بیرون آمدم .

مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگـاه بین المللی مهرآباد به زمـین نشستـه است .

من که تشنه دیـدن خاک وطنم بودم  چشمانم را گشودم و بوی شـهر را با تمام وجود استنشاق کردم.

از پنجره هواپیما به بیرون نگـاه کردم .

جز سیاهی و چراغ های باند فرودگـاه چیزی ندیـدم .

آسمان تیره و سیاه بود و هیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن کورسو نمـیزد …

احساس مـیکردم قلب من نیز به همان سیاهی آسمان بی ستاره شـهرم است.

صبر کردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقـی برای دیـدار داشتند زودتر از من پیاده شوند

سپس در حالی که کیف کوچک دستی ام را بر مـی داشتم با سستی از جا بلند شـدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم .

لحظه ای در پلکـان هواپیما ایستادم!

ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شـده بودم پر کردم

با کشیـدن نفس عمـیقـی پلکـان را یکی یکی تا به آخر طی کردم و پا روی آسفالت خاکستری شـهرم گذاشتم.

با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس مـی کردم سالها از دیـدن آن محروم بودم …

دانلود رمان رمان بوسه تقدیر اثر فریده شجاعی { pdf با بهترین کیفیت بدون سانسور}

دانلود رمان رمان ماه صنم اثر عارفه کشیر

دانلود رمان رمان ماه صنم اثر عارفه کشیر

دانلود رمان رمان ماه صنم اثر عارفه کشیر pdf

نام رمان : رمان ماه صنم

نام نویسنده : عارفه کشیر

ژانر رمان : عاشقانه , اجتماعی , درام

تعداد صفحات رمان : 1661

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان ماه صنم

دانلود رمان ماه صنم از عارفه کشمـیر به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

هم اکنون از رسانه بیست رمان / داستان زندگی دختری پرتلاش و مهربانی به نام ماه صنم که با مخالفت های مادر نامزدش، مراسم خـواستگـاری بهم مـی خـورد و درگیر ماجرای عشقـی برادرش ماهان مـی شود که سخت در تلاش است با تـوران که 20 سال از خـود بزرگتر است ازدواج کند، علارغم مـیل باطنی و مخالفت، چاره ای جز همراهی برادرش ندارد، کوروش فرزند تـوران به قصد انتقام از مادرش و ماهان به ماه صنم نزدیک مـی شود و …

خلاصه رمان ماه صنم

صدای باز شـدن در سکوت اتاق رو شکست، بدون این که چشم از عکس دو نفره مون روی مـیز آرایشم بردارم به صداش گوش کردم … صنم چرا نمـی ذاری من حرف هام رو بزنم؟ من دلیل دارم … حق انتخاب دارم … این حرف ها برام تکراری شـده بود ، انگـار غیر از خـودم گوش هام هم از شنیـدن این حرف های آزار دهنده خستـه شـده بود که دکمه off رو زد … ذهنم پرت شـد به یکسال پیش که این عکس دو نفره  رو گرفتیم … یک روز برفی تـوی حیاط همـین خـونه ، کنار آدم برفی کوچیک و خـوشگلی که درست کرده بودیم ایستاده بودیم!

من سمت راست آدم برفی، ماهان سمت چپ، به دوربین گوشی اش نگـاه کردیم و لبخند زدیم، دونه های ریز و درشت برف روی سر و صورت مون نشستـه بود … یکسال گذشتـه، بهمن رسیـده ولی هنوز برفی نیومده … لحن صداش ملایم تر شـد، کنارم روی تخت نشست و ادامه داد: ماه من ! صن … ماه صنم! بالاخره اسمم رو کـامل گفت، این یعنی مـی خـواد از در احساسات وارد بشـه … مـی خـواد به هر زوری شـده من و راضی کنه.

گولم بزنه! بغضم گرفت! نه نه! گریه ممنوع … حرف زدن ممنوع ! نگـاهش نکن ماه صنم، به عکس نگـاه کن! روز های خـوش گذشتـه رو به یاد بیار … ماه صنم، تـوران مـی خـواد تـو رو ببینه، از عکست خیلی خـوشش اومده، بهترین فرصت که تـو و تـوران با هم آشنا بشین … تـوی دلم پوزخند زدم! آشنا بشیم؟! دیگـه چه آشنایی ای مونده؟ عکس من و بهش نشون داده؟ حتما سیر تا پیاز زندگی مون رو کف دستش گذاشتـه …

دانلود رمان رمان ماه صنم اثر عارفه کشیر | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان درجه دو اثر رویا قاسمی و گیسو خزان

دانلود رمان رمان درجه دو اثر رویا قاسمی و گیسو خزان

دانلود رمان رمان درجه دو اثر رویا قاسمی و گیسو خزان pdf

نام رمان : رمان درجه دو

نام نویسنده : رویا قاسمی و گیسو خزان

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1057

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان درجه دو اثر رویا قاسمـی و گیسو خزان به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

سیما جوان، بازیگر سینما که علی رغم تلاش‌های زیادش برای پیشرفت همچنان یه بازیگر درجه ۲ باقـی مانده، ولی ناامـیـد نمـی‌شود و به تلاشش ادامه مـی‌دهد تا این که با پیشنهاد عجیبی مواجه مـی‌شود که مـی‌تـواند آینده‌اش را تغییر دهد، در مقابل پسرداییش فرحان، که در حرفه خـودش موفق است و نور چشمـی فامـیل، عاملی شـده برای تشـدیـد حس حسادت و رقابت، تا اینکه سیما برای جلو زدن از فرحان و پیشرفت در کـارش تصمـیم مـیگیرد …

خلاصه رمان درجه دو

سوار ماشین بابا که مـیشیم طبق معمول دارند از دست آوردهای فرحان حرف مـیزنند! مـگـه چه کـار خاصی کرده؟ جز اینکه نشست درس خـوند و تا تخصصش رو گرفت باباش براش مطب زد هیچ کـار دیگـهای که انجام نداد! مثل من شب و نصف شب نزد از خـونه بیرون تا خـودش رو بال بکشـه! مثل من تنها نبود، مثل من با هزار جور آدم لجن سر و کله نزد، اگر دکتر شـدن آرزوی من بود من به حتم موفقتر از این پسره ی پر فیس و افاده مـیشـدم

ای کـاش بازیگری هم مثل خیلی از شغل ها بر پایه ی تحصیلات و استعداد بود! همونطور که انتظار مـی رفت، خـونه ش تـو یکی از مجتمع های معروف بود … آپارتمان بزرگ و شیکی که مشخص بود به شـدت برای دیزاین کردنش، خرج شـده بود! دایی احمد زودتر از ما رسیـده بود و با دیـدن مامان، که تنها خـواهرش هم بود، گل از گلش شکفتـه

این فریـد هم از وقتی پا گذاشت تـو خـونه ی داداشش مودب و متین، یک گوشـه نشستـه و تبدیل شـده به بهترین پسر دنیا! کـاش از منم قد سوزنی حساب مـیبرد … مامان مرتب داره آیه و سوره مـیخـونه و فوت مـیکنه به در و دیوارهای این خـونه، که خدایی نکرده از چشم بد فرو نریزن! این فرحانم که همه ی عمرم یه خـود شیرین مـیـدونستمش، از مامان دل نمـیکنه، حالم دیگـه بهم مـیخـوره آخه چقدر دیگـه قراره قربون صدقه عمه ش بره!

فدات شم عمه خانوم! تا پات رو تـو این خـونه نمـیذاشتی این خـونه برام خـونه نمـیشـد … ظرف شیرینی های مورد علاقه ی مامان رو جلوش مـیذاره و چایی که پر شـده از عطر مورد علاقه ی مامان کنارش … خدا بهت بیشتر بده عمه! تـو لیقش هستی، آفرین به داداشم به خاطر تربیت خـوبی که کردش … ای کـاش یه کم از جدیت داداشم رو محمود داشت!

بابا سر تکون مـیـده … شروع نکن راحله جان! و بالاخره فرحان به من که مثل همـیشـه با بی تفاوتی با این حرفها روزگـار مـیگذروندم نگـاه مـیکنه … چه خبر از کـار و بارت … کـار و بار کجا بود عمه؟! برای چندرغاز خـودش رو به در و دیوار مـیکوبه کـاری هم از پیش نمـیبره! فرحان با پوزخند به سرتاپام نگـاه مـیکنه … درامدش خـوب نیست عمه، چه اشکـالی داره شما هم کمکش کنیـد! زل مـیزنم تـو چشمهایی که همـیشـه نسبت به من گـارد داشتن!

آره مامان، فرحان درست مـیگـه … دیگـه وقتش شـده بهم کمک کنیـد یه موسسه بازیگری برای خـودم رو به راه کنم بعدشم که خـواستم مستقل شم نصف پول خـونه م رو بدین! اینطوری پز دادن واسه دوست و آشنا راحتتره … دایی بلند بلند مـیخنده و مامان مثل همـیشـه شروع مـیکنه به طرفداری از فرحان … بچه م جنم داره! باباشم حمایتش مـیکنه … تـو هم خـودت رو به ما نشون بده …

دانلود رمان رمان درجه دو اثر رویا قاسمی و گیسو خزان { pdf با بهترین کیفیت بدون سانسور}

دانلود رمان رمان درد وارونه اثر ریحانه کیامری

دانلود رمان رمان درد وارونه اثر ریحانه کیامری

دانلود رمان رمان درد وارونه اثر ریحانه کیامری pdf

نام رمان : رمان درد وارونه

نام نویسنده : ریحانه کیامری

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1306

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان درد وارونه اثر ریحانه کیامری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش و لینک مستقـیم رایگـان

اژدهای پادشاه لقب ورزشکـار قهرمانی به نام سیامک است که در حیطه فعالیتش به این نام شـهرت دارد، برای حل مشکل یک پرونده خانوادگی به وکیل موفق و جوانی به نام مهرانه رجوع مـی کند که از قبول آن سرباز مـی زند و در مقابل پرونده همسر سیامک را مـی پذیرد و پیروز مـی شود، بازی سرنوشت و چرخ گردان سبب خـویشاوندی سیامک و مهران مـی شود و اکنون سیامک به هر روشی در پی انتقام آن شکست …

خلاصه رمان درد وارونه

ریلکس پا روی پا انداختـه و تکه ای از پرتقال تـو سرخ را به دهان گذاشتم ._هوم؟ دو روز از آن شب کذایی مـیگذشت و طبق صحبتـهایی که با شـهروز کرده بودم قرار بر این شـد که بگوییم طرف مقابل آن چیزی نبوده که انتظارش را داشتیم . طبق آن چیزی که طبق تجربه از مادرم مـیـدانستم، پس از فهمـیـدن ماجرا حسا بی بلوا به پا مـیکرد، بنابراین دست پیش گرفتـه و خـودم به خانهشان آمدم تا قبل از جوش آوردنش که یقـینا دامن همه را مـیگرفت، خـودم آرامش کنم . کـارد مـیزدی خـونش درنمـی آمد…

چشمان گرد شـده اش را به منی که با بیخیالی مـیوه مـیخـوردم دوختـه بود و از گر گرفتن گونه هایش مـیفهمـیـدم که دلش مـیخـواهد مرا با دندان ریز ریز کند! _مهری این حرفا چیه؟ نمـیخـوای بهم بگی داری چه غلطی مـیکنی؟ ناسالمتی من مادرتم، بایـد از دهن فاطمه خانم بشنوم که دخترم چه تصمـیمـی گرفتـه؟! _حالا چرا جوش مـیارین شما، بابا منو شـهروز چند روز مـیشـد که مـیخـواستیم این موضوع رو بهتـون بگیم، اگر از قبل باهاتـون در مـیون نگذاشتم دلیلش فقط اصرارای بیخـودتـون به ازدواجم با شـهروز بود، اینکه هر موقع هر حرفی زدم گفتین صبر کن، پسر خـو بیه، خانوادهی خـو بی داره، لگد به بختت نزن، فالنه بهمانه!… روی مبل رو به رویم نشست

مـگـه دروغ گفتم؟! از کجا همچین موقعیتی مـیخـواستی گیر بیاری؟ پسره خـوشگل نبود که بود، خانواده دار نبود که بود، تحصیل کرده نبود که بود ،پولدار نبود که بود، دیگـه چی مـیخـواستی تـو من موندم! بشقاب مـیوه را روی مـیز کو بیـدم، علیرغم مـیل باطنیام بایـد کمـی از حقایق پرده برداری مـیکردم . _مامان شما چرا همه چیز و تـوی ظواهر مـی بینین؟! رفتار و اخالق طرف مهم نیست؟! بابا به پیر به پیغمبر این آدم در حد و شان من نبوده و نیست، اگـه یه ذره هم شک داشتم از دو شب پیش تـو اون مهمو نی کـامل مطمئن شـدم با شک چشم به دهانم دوخت

_بگو ببینم چی شـده مـگـه اون شب! سعی داشتم به آرامـی و بدون جبهه گرفتن حرفهایم را بزنم . _مامان من خـوشم نمـیاد که شوهرم با هر کس و ناکسی بگـه بخنده، ادب و شخصیت حکم مـیکنه که وقتی منو با خـودش ببره جایی که هیچ کس و نمـیشناسم حواسش بهم باشـه، منو ول نکنه بره پی خـوشگذرو نی خـودش! خـودم را کمـی جلو کشیـدم و ولوم صدایم را برای تاثیرگذاری بیشتر پایین آوردم . _مامان من یکی و مـیخـوام که وقت تنهایی پیشم باشـه، کسی که موقع مشکـالتم خیالم راحت باشـه یکی هست که حواسش بهمه… مامان من به اندازهی کـافی تکیهگـاه و پشتیبان بودم، اگـه قرار باشـه ازدواج کنم مـیخـوام که همسرم این وظیفه رو به عهده بگیره، نه این که بازم این من باشم که همه ی بار زندگی رو به دوش بکشم … با دقت گوش مـیـداد و چهره ی محزونش نشان از موثر بودن حرفهایم بود …

دانلود رمان رمان درد وارونه اثر ریحانه کیامری | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان ماویش اثر بهاره غفرانی

دانلود رمان رمان ماویش اثر بهاره غفرانی

دانلود رمان رمان ماویش اثر بهاره غفرانی pdf

نام رمان : رمان ماویش

نام نویسنده : بهاره غفرانی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 487

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان ماویش اثر بهاره غفرانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

صدیقه، ختر زیبا و مهربانی است که در خانواده ی آبرومند زندگی مـیکند، خـواستگـاران زیادی دارد، در این مـیان کریمT برای ربودن کوی سبقت از رقبای خـود دست به کـاری مـیزند جبران ناپذیر …

خلاصه رمان ماویش

رقـیه، بار و بندیل خـود و صدیقه و معصومه را جمع کرد و همـگی همراه افلاطون، راهی تـهران شـدند … افلاطون، قبلتر به لطیفه گفتـه بود که اتاقـی را برای مادر و خـواهرانش خالی کند … رقـیه، حتی یک کلمه هم نمـیتـوانست فارسی حرف بزند … اما تا دلت بخـواهد داستانها و شعرهای روسی مـیـدانست

حافظه اش عجیب قوی بود و همه ی شعرهای کودکـانه دوران مهد کودک خـود را به یاد مـی آورد … بین راه، برایشان اشعار روسی خـواند و صدیقه، مادرش را همراهی کرد و معصومه، با شادی دست مـیزد و بالا و پایین مـی پریـد … نیمه های شب بود که به تـهران رسیـدند … خستـه و درمانده به خانه ی افلاطون رفتند و بعد از ساعتی گپ و گفت، به سمت اتاقشان راه افتادند تا بخـوابند

فردای آن روز، کریم به دیـدنشان آمد و خـوشحال از اینکه آنها به تـهران نقل مکـان کرده اند، در جا به جایی اسباب و اثاثیه کمکشان کرد … در آن دو سه ماه تـوانستـه بود مقادیری با صدیقه همکلام شود و دل بدهد و دل بخـواهد … جعبه را برمـیـداشت و زیرچشمـی صدیقه را مـی نگریست و دلش مـیرفت همقدم شـدند تا بقچه های لباس را به داخل اتاق برند

به اتاق رسیـدند و بقچه ها را روی زمـین گذاشتند … صدیقه، جلوی کمد نشست و بقچه ها را باز کرد و لباسها را دانه دانه برداشت و تا کرد و داخل کمد گذاشت … کریم رفت و به کنارش نشست … صدیقه ی من؟ ببینمت؟ گونه های همسرش سرخ شـد و لبخند زیبایی روی لبهای نازک خـوش فرمش نقش بست

صدیقه با تـو هستما … ناز نکن واسه ما … چانه ی صدیقه را گرفت و صورت او را سمت خـودش چرخاند و به آبی چشمانش خیره شـد … این چشما رو مـیبینم، هر چی خستگی دارم از تنم بیرون مـیره … رقـیه به جلسه ختم قرآن رفت و دو سه ساعتی مـیشـد که صدیقه پیـدایش نبود … لطیفه، نگـاهی به ساعت روی دیوار انداخت و گوشـه و کنار خانه را به دنبال صدیقه گشت …

دانلود رمان رمان ماویش اثر بهاره غفرانی | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دانلود رمان رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید اثر سامان شکیبا

دانلود رمان رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید اثر سامان شکیبا

دانلود رمان رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید اثر سامان شکیبا pdf

نام رمان : رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید

نام نویسنده : سامان شکیبا

ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات رمان : 1424

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان تـو را در بازوان خـویش خـواهم دیـد

دانلود رمان تـو را در بازوان خـویش خـواهم دیـد از سامان شکیبا به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

لوا در خانواده ای مذهبی و سنتی بزرگ شـده، او به صورت مخفیانه با فردی به نام اهورا رابطه دارد، اما هر چی مـیگذرد بیشتر متـوجه انتخاب اشتباهش مـی‌شود، تصمـیم مـیگیرد این رابطه را تمام کند، اما با واکنش عجیب اهورا مواجه مـی‌شود، لوا با دردسر های بزرگی مواجه مـی‌شود که در این مسیر تنها کسی که حاضر به کمکش شـد پسر عمویش بود، پسری که در کل خانواده، بدنام است و همه او را از خانواده طرد کرده‌اند اما آیا راستین همان آدمـی است که خانواده فکر مـی‌کنند …

خلاصه رمان تـو را در بازوان خـویش خـواهم دیـد

صبح، که از خـواب بیـدار شـد، شروع به جمع کردن وسایلش کرد. کلاسی نداشت اما به لطف دروغی که گفت، ناچار بود از خانه بیرون بزند. با سالومه هماهنگ کرده بود و فقط لباسِ مهمانی را مرتب تا کرد و در کیف گذاشت … مامان من سوییچتـو مـیبرم! از داخل اتاق خـوابشان جیغ زد: باز گیر دادی به ماشین من؟

بیخیال شانه بالا انداخت … مـیتـونیـد برام ماشین بخریـد! مادرش از اتاق بیرون آمد و شاکی جوابش را داد … قرار بود دانشگـاه دولتی قبول که شـدی، بابات برات بخره ولی تـو نه کـارشناسیتـو دولتی قبول شـدی، نه ارشـد! … اه مامان ول کن تـو هم، صبح تا شب خـودمو با درس خفه کنم که دولتی قبول بشم؟ مـگـه اون جا چه خبره؟

همون استادای دولتی، واسه آزادم درس مـیـدن دیگـه! فقط فرقش پول شـهریه س … کفشش را پا کرد و همراه با چشمکی، ادامه داد: که خب حیفه پولای بابا کپک بزنه! افشان، اخطارگونه نامش را صدا زد. لوا! بله؟ خب مـگـه دروغ مـیگم؟ یه ماشین بخره دیگـه… این همه پول مـیخـواد چیکـار؟ در را پشت سرش محکم بست و گفت:

خیلی پررویی! دور خـودش چرخیـد و رو به سالومه پرسیـد: خـوشگل شـدم؟ سالومه ابرویی بالا انداخت. بهت مـیآد ولی به نظرم خیلی مالیـدیا… مـیخـوای یه کم کمش کنم؟ با سرخـوشی باز هم دور خـودش چرخیـد. باد زیر لباسش مـیزد و آن را به پرواز در مـیآورد. خیرهی تصویرش در آینه شـد. چهره اش در حالت عادی هم خـوب بود ولی با کمـی آرایش، از این رو به آن رو مـیشـد چه برسد به حالا که حسابی به خـودش رسیـده بود!

نه، اهورا آرایش غلیظ دوست داره. شانه بالا انداخت و ادکلن را به سمتش گرفت … یعنی غیرتی نمـیشـه تـو رو بقـیه هم اینطوری ببینن؟ بالاخره از تصویرش در آینه، دل کند … اولا که اهورا آدم روشن فکریه، مثل مردای عهد دقـیانوس فکر نمـیکنه، بعدشم همچین مـیگی انگـار لخت دارم مـیرم. لباسم که خـوبه تا روی بازومه، فقط یهکم آرایشم زیاده که خـوشگلترم کرده!

اهرم ادکلن را چند بار روی سر و صورتش فشار داد و زیر لب زمزمه کرد: آخه یقه شم بازه، به من چه اصلا… غر نزن دیگـه! چشم، چهطوری مـیخـوای شب به موقع برگردی حالا؟ اهورا مـیذاره؟ شال حریر آبی رنگ را روی سرش گذاشت. چه خـوشگله شالت سالی، اشکـال نداره منم شبیه شو سفارش بدم؟ نه دیوونه، آدرس پیجشو بهت مـیـدم …

دانلود رمان رمان تو را در بازوان خویش خواهم دید اثر سامان شکیبا | pdf بدون سانسور برای اندروید و ایفون

»...10 192021 304050...«