تبلیغات

دانلود رمان رمان کافه سن ویتون اثر نیلوفر قنبری

دانلود رمان رمان کافه سن ویتون اثر نیلوفر قنبری

دانلود رمان رمان کافه سن ویتون اثر نیلوفر قنبری pdf

نام رمان : رمان کافه سن ویتون

نام نویسنده : نیلوفر قنبری

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1474

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان کـافه سن ویتـون

دانلود رمان کـافه سن ویتـون اثر نیلوفر قنبری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش و لینک مستقـیم رایگـان

پری دختری که تـو بچگی بهش دست درازی مـیشـه و خانواده‌اش به خاطر این مساله به شـهر دیگـه ای مهاجرت مـیکنن. حالا بعد ۱۵ سال پری بزرگ شـده و تصمـیم به انتقام از اون شخص داره، وقتی مـیخـواد بره تـهران وسط راه تـوسط ی باند قاچاق انسان دزدیـده مـیشـه که فرارمـیکنه و بین راه با دوتا خانوم آشنا مـیشـه و مـیره خـونشون و ماهان داداش اینا، ماموره و دنبال پرونده محراب هست. که از اتفاق، پری هم دنبال انتقام و قراره به همدیگ کمک کنن و بقـیه ماجرا….

خلاصه رمان کـافه سن ویتـون

-مـیترا زود باش لعنتی، بدو دیگـه!

صدای بغض آلودش در حالیکه مـی لرزیـد، از پشت سرم مـی آمد. از ترس قلبم داشت از جا کنده مـی شـد و داشتم نفس کم مـی آوردم. باز صدای مـیترا آمد:

-تـو رو خدا، نمـیتـونم، صبر کن. خدایا! تـو رو جدت صبر کن دیگـه.

در مـیان جاده ی بیپایانی که معلوم نبود در کدام جهنم دره ایست و نه سرش معلوم بود و نه َتـهش، با پاهای برهنه مـی دویـدیم. در حالیکه نگـاهم به دوردست ها بود و حواسم به روبه رویم بود تا زمـین نخـورم، کمـی از سرعتم کم کردم . به پشت سرم نگـاه کردم.

مـیترای بیچاره یک لنگـه ی کفشش را حین فرار جا گذاشتـه بود. روی آسفالت زبر و درب و داغان جاده ای بی نام و نشان پا به پایم مـی دویـد و درد مـی کشیـد. آنقدر ترسیـده بودم که دردی در کف پایم حس نمـی کردم. شک نداشتم ناجور زخمـی شـده. مـیترا یک بند گریه مـیکرد و اشک هایش روی هوا و زمـین معلق بود. هر بار که سرم را سمتش مـی چرخاندم تا از بودنش پشت سرم مطمئن باشم، با نگـاهش التماس مـی کرد برگردیم.

ناگـهان صدای دور شـدن هق هقش مجبورم کرد سر جایم بایستم . به سرعت به عقب نگـاه کردم. امـیـدوار بودم تا ابد کسی دنبالمان نیایـد. مـیترا روی زمـین نشستـه بود و با صدای بلند گریه مـیکرد. نفس کم آورده بود که آن وسط ها به سرفه هم افتاده بود. در مـیان سرفه هایش داشت مـیگفت:

-تـو رو خدا بیا برگردیم. من نمـیتـونم همونجوری اونجا ولشون کنم.

کنارش نشستم. دست روی شانهاش گذاشتم. تند تند اما دلجویانه در حالیکه نفس نفس مـیزدم و سینه ام به خس خس افتاده بود، گفتم:

-مـیترا پاشو بیا بریم، تـو رو جون هر کی مـیپرستی اذیت نکن. الان مـیرسن بدبخت مـیشیما…

دانلود رمان رمان کافه سن ویتون اثر نیلوفر قنبری | بدون سانسور pdf متن و کیفیت عالی

دیدگاه خود را بگذارید