تبلیغات

دانلود رمان رمان مجمع الناز اثر راضیه درویش زاده

دانلود رمان رمان مجمع الناز اثر راضیه درویش زاده

دانلود رمان رمان مجمع الناز اثر راضیه درویش زاده pdf

نام رمان : رمان مجمع الناز

نام نویسنده : راضیه درویش زاده

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1830

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان مجمع الناز اثر راضیه درویش زاده به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

لذت ببریـد از داستان رمان عاشقانه جدی از سایت بیست رمان: ارغوان زنی جوان که به تازگی همسرش رو از دست داده، با پسر کوچکش و مادرش زندگی مـیکنه که درگیر رسم غلط ازدواج خانوادگی با برادر شوهرش مـیشـه و …

خلاصه رمان مجمع الناز

لب تر کرد و سر رو بیشتر تـوی تخت فرو بردم … تـو بلند شو، قول مـی دم … پریـد تـو حرفم، نگـاهش رو تـوی چشم هام گردوند نگفتی گردنبند تـوی دستت چکـار مـی کرد؟ تصمـیم گرفتم راستش رو بگم تا شایـد زودتر بلند بشـه … مـیخـواستم پلاکش رو ببینم یه دستش چنگی تـو موهاش زد و از حالت بهم ریختگی درشون آورد خب؟

از اینکه دستش رو بلند کرده و سمتـه راستم برای بلند شـدنم کـامل آزاد شـده بود سو استفاده کردم، اما تا خـواستم کمرم رو کج کنم تا از زیر تنش کنار برم دستش روی بازوم نشست، اخم ها تـوی هم رفت یک بار نگفتم وقتی یه چیزی مـی گم گوش کن!؟ مـگـه دارم مـیکشمت که هی مـیخـوای فرار کنی؟ لب گزیـدم نه ولی خب!

خب چی؟ نگـاه کلافه و دگرگونم رو به چشم هاش که سراسر آرامش بود … دوختم وقتی به جواب درست و قانع کننده ایی نرسیـدم، دوباره تکرار کردم کـار دارم لبخند کجی گوشـه ی لبش نشست، الحق که خیلی هم بهش مـی اومد … از روم بلند شـد و گفت: اوکی برو از خدا خـواستـه به سرعت از رو تخت بلند شـدم، قدم اول به دوم نرسیـده دستم رو کشیـد و تا به خـودم بیام کنارش نشوند

حیرت زده به چشم های بستش زل زدم، انقدر محکم بازوهام رو گرفتـه بود که نمـیتـونستم کـاری کنم … قلبم تند تند مـیزد و تمانم تنم یخ بستـه بود، شـده بودم مثل عروسکی که هیچ کنترلی از خـودش نداشت … نشوندم روی تخت و با قدم های بلند و محکم از اتاق بیرون رفت با صدای بستـه شـدن تکونی خـوردم و تازه به خـودم اومدم

صورتم مـیسوخت … چشم هام رو بستم قطره اشکی آروم روی گونم چکیـد … برو جلو بشین اشوان؟ با تعجب نگـام کرد چرا مامانی؟ دوست نداری مـگـه؟ دوست دارم لبخندی به روش زدم … پس برو بشین … از سالن بیرون اومدم، با دیـدن شاهرخ که داشت مـیرفت سمتـه ماشین، خجالت زده سرم رو پایین انداختم

از ظهر تا الان هر چقدر مـی خـواستم خـودم رو آروم کنم نمـیشـد … سعی داشتم با این فکر که شوهرمه خـودم رو متقاعدکنم که خجالت نکشم اما نمـیشـد … اشوان جلوتر از من دویـد و سوار ماشین شـد … شاهرخ هم سوار شـد بدون ذره ایی تردیـد در عقب رو باز کردم و سوار ماشین شـدم …

دانلود رمان رمان مجمع الناز اثر راضیه درویش زاده | بدون سانسور pdf به همراه متن و خلاصه

دیدگاه خود را بگذارید