تبلیغات

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا pdf

نام رمان : رمان رثا

نام نویسنده : دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا

ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات رمان : 1249

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان رثا

دانلود رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون نسخه کـامل با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

امـیرعباس سلطانی، تـولیـد کننده ی جوانیست که کـارگـاه کوچکی شمع سازی ای را اداره مـی کند، پسری که از گذشتـه اش نقطه های تاریک و دردناکی را با خـود حمل مـی کند و قسمت هایی از وجودش درگیر سیاهی غمـی بزرگ است، در مقابل او، پروانه حقـی، دختری محجبه و معتقد جسور و محکم وجود دارد که برخلاف نظر دیگران برای ادامه تحصیل در رشتـه تربیت بدنی رهسپار تـهران منزل عمه ی خـود مـیشود و تا مقطع دکترا پیش مـی‌رود، بین او و امـیرعباس، رازی بزرگ پنهان است، رازی که به گذشتـه، به یک زخم و در نهایت به یک دلدادگی منجر شـده، رازی که حالا بعد از هشت سال …

خلاصه رمان رثا

به خدا مـی‌سپارمت دختر، مواظب خـودت باش.با لبخند، تماس را قطع کردم و همزمان با گذاشتن موبایل روی مـیز آرایشی، در اتاق هم باز شـد و سروناز، با صورتی گل انداختـه خـودش را جلو کشیـد. شالش کمـی عقب رفتـه بود و ریشـه‌ی موهای رنگ شـده‌اش، حالا به راحتی دیـده مـی‌شـد. نگـاهم را از صورت خستـه اش گرفتم و مجددا به آیینه سپردم

طلق بین روسری‌ام خـوب روی سرم قرار گرفتـه و گردی دلچسبی به قسمت بالای سرم بخشیـده بود. سروناز، یکی از بالش های قرمز را از کمددیواری بیرون کشیـد و با انداختنش روی زمـین، سعی کرد کمـی دراز بکشـد. – پدر من امروز دراومده.گیره ی فلزی ام را، زیر روسری محکم کرده و با رضایت، یک‌طرف سه‌گوش افتاده روی سینه ام را، روی شانه انداختم و چشم چرخاندم برای پیـدا کردن چادر تا شـده‌ام

تقصیر خـودتـه عزیزم. کسی از خانوم باردار تـوقع نداره کـار کنه.با خجالت لبخندی زد، بعد هم لبه ی شالش را پایین انداخت و با دست، شروع کرد به باد زدن گردنش. – والا روم نمـی شـه بشینم بقـیه کـار کنن. مصطفی که شیفتـه، منم کـار نکنم زشت مـی‌شـه.لبخندی به این همه متانش زدم. چادر را که روی سرم انداختم، آرام از اتاق خارج شـدم و در را هم بستم تا سروناز بتـواند کمـی استراحت کند

بیش تر سروصداها از حیاط مـی‌آمد و در خانه، جز دختربچه‌هاکه مشغول  بازی بودند کسی نبود. بوی زعفران، تا خـود پذیرایی هم حس مـی‌شـد. کنار پنجره ایستادم و با کنار کشیـدن پرده‌ی حریر، نیم نگـاهی به حیاط انداختم. مردها، داشتند سر دیگ برنج را برمـی‌داشتند و زن‌هاهم کنار دیگ مرغ ایستاده بودند. ظرف های غذا هم تماما روی تخت سنتی گوشـه ی حیاط چیـده شـده بودند

با صدای بسم الله بلند آقایان و کنار کشیـدن دیگ برنج از روی اجاق، آهستـه از خانه بیرون زدم. حالا سروصداها واضح تر شنیـده و بوی دلچسب غذا هم راحت‌تر استشمام مـی‌شـد. عمه مطهره، با دیـدنم روی ایوان صدایش را بلند کرد. – بیا دختر که وقت کشیـدنشونه.چشمـی گفتم و چادرم را جمع تر کردم تا حین پایین آمدن از پله‌ها زیر پایم نرود

ران های مرغ که روی هم دیگر چیـده شـده و با سسی غلیظ پختـه شـده بودند، آن قدر هوس انگیز به نظر مـی‌رسیـدند که هنوز کـار شروع نشـده، پسرها با شیطنت کنار دیگ بایستند و ساز گرسنگی سر بدهند. آقا ولی هم خـوب متـوجه شیطنتشان شـده بود که با آن صدای جدی خشنش مواخذه اشان مـی کرد. – اول پخش نذورات بعد شام!

زیر نور چراغ حیاط ایستادم، با نورپردازی هایی که برای ولادت انجام داده بودند، حسابی همه جا روشن شـده بود و رنگ زرشک های تفت داده شـده، به شکل دیوانه کننده ای جذاب به نظر مـی‌رسیـد. اگر از آقا ولی نمـی ترسیـدم، شایـد من هم به پسرها ملحق مـی‌شـدم …

دانلود رمان رمان رثا اثر دریا دلنواز و زهرا ارجمندنیا | pdf بدون سانسور برای اندروید و ایفون

دیدگاه خود را بگذارید