تبلیغات

دانلود رمان رمان جان پناه و کارداجین اثر ندا اسکندری

دانلود رمان رمان جان پناه و کارداجین اثر ندا اسکندری

دانلود رمان رمان جان پناه و کارداجین اثر ندا اسکندری pdf

نام رمان : رمان جان پناه و کارداجین

نام نویسنده : ندا اسکندری

ژانر رمان : عاشقانه، انتقامی

تعداد صفحات رمان : 2186

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان جان پناه و کـارداجین

دانلود رمان جان پناه و کـارداجین اثر ندا اسکندری با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون نسخه کـامل با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

کـاوه پسر حاج رسول، اختلاف عقـیـده ای زیادی با پدر معتمد و به نام خـود دارد، که با راه و روش زندگی اش همـیشـه او را عذاب داده، او برای رسیـدن به باغ مورثی مادرش به خـواستـه حاج رسول تن به ازدواج با حوریا مـیـدهد درحالی که علاقمند به دختری دیگر است، اکنون کـاوه با کلی بدهی قصد دارد با روشنک بصورت غیر قانونی از ایران برود …

خلاصه رمان جان پناه و کـارداجین

هرچی که دارم و ندارم نه فقط اون باغ انگور پیزوریِ آفت زده که هی وقت و بیوقت مـیکوبیش تـو فرق سرم که سهم الارث مادرمه و اله و بله … فقط تا جلو دماغتـو نبین پسرجان … صوت صدایش را تا حد قابل تـوجه ای پایین آورد:  یه کـار نکن که دوماد هوا برش داره؛ خـودی نشون بده بذار بدونن بعد من از این نمد کلاهی واسه اشون درست نمـیشـه….من پسردار نشـدم که دوماد جورمو بکشـه … که دوماد جا پسرم تـو دست و بالم جولون بده و فرمونمو ببره؛ جور کشی هم تـوقع داره پی اش نذار بعد من متـوقع باشن پسر…

خـودی نشون بده تا دیر نشـده! صورتش سرخ شـده بود و نفسهایش کشـدار؛ هیچگـاه با این پیرمرد خـود رای لجوج آبشان تـوی یک جوب نمـیرفت و حرف هم را نمـیفهمـیـدند و حالا هم از این قاعده مستثنا نبود: هرکی و سهم خـودش حاجی من به سهم الارث خـواهرام چشم طمع ندارم..الانم اگـه اومدم پی اون باغ چون دستخط دارم … وصیت مادرمه … ارثیه ی مادریمه … شمام که دستت تـو کـاره مـیـدونی که ارثیه از شیر مادر هم حلال و طیب تره؛ شما نمـیخـوای که حلال خدای که خـودت قبولش داری رو به من حروم کنی؛ مـیخـوای حاجی؟!

نوچی کشیـد و سگرمه هایش را درهم کشیـد و با تسبیحش چندین بار ممتد به ران پایش کوبیـد: _ نمـیگیری چی مـیگم پسر جان! من نمـیخـوام نعوذ بالله حلال خدارو بهت حروم کنم … یا مـیراث مادرتـو بالا بکشم که … اصلاً منی که افتاب لبه بومم کجا مـیخـوام ببرم اون باغو با خـودم؟! لابد اون دنیا..اگـه بردنی مـیبود خب اون مادرت که اینو تـو دهن تـو کـاشت مـیبرد پسر! دست مشت شـده اش را روی زانوانش گذاشت؛ تمام جانش مالامال از حرص و جوش بود: شما که مـیخـوای بدی دست آخر حاجی دیگـه چرا امروز و فردا؟

تـو خلف شو نامرد کسی که تمام و دارو ندارشو نزنه به نومت! او را اگر کـارد مـیزدی بیشک به جای خـون آتش از امعا و احشایش زبانه مـیکشیـد: _یاد ندارم پسر ناخلفی بوده باشم برات حاج رسول؛ معتادم عیاشم یا ولگرد کدومش؟! … ناخلف نبودی ولی خلفم نبودی وگرنه دوزارم فکر آبرو و حیثیت من پیرمردو پیش درو همسایه رو هم مـیکردی ! فکش منقبض شـده بود و رگ گردنش برآمده؛ نمـیـدانست چرا هیچگـاه نمـیشـد بیتـوپ و تشر با یکدیگر به بحث بنشینند یا عین یک پسر و پدر نرمال ساعتی را باهم بگذرانند …

دانلود رمان رمان جان پناه و کارداجین اثر ندا اسکندری | بدون سانسور pdf به همراه متن و خلاصه

دیدگاه خود را بگذارید