تبلیغات

دانلود رمان رمان افسون سردار اثر سیده مهری هاشمی

دانلود رمان رمان افسون سردار اثر سیده مهری هاشمی

دانلود رمان رمان افسون سردار اثر سیده مهری هاشمی pdf

نام رمان : رمان افسون سردار

نام نویسنده : سیده مهری هاشمی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 2315

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

دانلود رمان افسون سردار اثر سیـده مهری هاشمـی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش و لینک مستقـیم رایگـان

افسون دختر تنها و خـود ساختـه ایِ که به خاطر کمک به دوستش سر قراری مـیره که ربطی به اون نداره و با یه سوءتفاهم پاش به عمارت مردی به نام سردار حاتم که یه خلافکـار بی رحم باز مـی‌شـه و زندگیش به کل تغییر مـی‌کنه. مدام آزار و اذیت مـی‌شـه و مجبوره به خاطر زنده موندن با سردار خان خشن همکـاری کنه و طی یه اتفاقـی به اجبار و تـهدیـد همسرش مـی‌شـه و با همون شیوه زندگی که داره مرد تلخ و خشن داستانمون رو افسون مـی‌کنه و وارد یه دنیای دیگـه مـی‌کنه دنیایی که تا حالا تجربه نکرده.

خلاصه رمان افسون سردار

فرصت تجزیه تحلیل بهم نمـیـده و با مشت تـو دهنم مـیکوبه و من از پشت رو زمـین پرت مـیشم _ اصل اول، جلوی حبیب زبونت کوتاه باشـه این رو همه مـیـدونن، مـگـه نه؟ مـگـه نه رو فریاد مـیزنه و به جمع پنج نفره اطرافم نگـاه مـیکنه. چند نفر خیلی زود تاییـد مـیکنن و من خـون جمع شـده تـو دهنم رو تف مـیکنم. هیچ وقت نخـواستم ضعیف باشم پس بدون آه و ناله سعی مـیکنم تـو جام بشینم و با صدایی که سعی دارم از درد نلرزه مـیگم:

اگـه دستام باز بود مـیـدونستم چی کـار کنم، کسی رو با دست بستـه زدن هنر نیست جناب حبیب خان. یه پوزخندم تـه حرفام مـیذارم که حسابی کفریش مـیکنه. سمتم مـیاد و دستش رو تـو موهام چنگ مـیکنه و از جا بلندم مـیکنه،” لعنت بهت، حس مـیکنم حجم زیادی از موهام از ریشـه کنده مـیشـه” تـو صورتم فریاد مـیزنه ولی طرف صحبتش همون کچل کناریمه

بیا دست این رو باز کن ببینم چه گوهی مـیخـواد بخـوره؟! _ بسه حبیب. بازم اون صدا! شبیهه صدایی که از فریاد زیادی خش برداشتـه. نگـاهم تـو نگـاه خشن مرد روبه روییم قفله و نمـیتـونم صاحب صدا رو ببینم. _ ولش کن. نفسهای خشمـگینش تـو صورتم پخش مـیشـه و با هول، من و به عقب پرت مـیکنه. واسه بار چندمه که امروز با پشت به زمـین خـوردم نمـیـدونم ولی این رو خـوب مـیـدونم که پوست سفیـدم حتماا کبود مـیشـه

با این لباسا اون جا چی کـار مـیکردی؟ این بار موفق مـیشم ببینمش. روی صندلی سلطنتی سفیـد بزرگ نشستـه و نگـاه اخموش به من. اولین چیزی که به ذهنم مـیرسه کلمه جذابه، آره واقعاا جذابه، هیکل بزرگی داره با موهای قهوه ای خـوشرنگی که رو پیشونیش ریختـه. _ تا حالا که خـوب زبون درازی مـیکردی، لال شـدی چرا؟

چشم غره ای به مرد خشن کناریم که انگـاری زیادی عصبانی و با انگشت به پیشونیم ضربه مـیزنه مـیرم و نگـاهم رو به کسی که این سوال رو ازم پرسیـده ومنتظر جوابه مـیـدم. _ من اومده بودم اون کیف رو تحویل بدم. یه ابروش بالا مـیپره، با دست اشاره ای مـیکنه و یکی از اون مردای حاضر تـو جمع کوله ای که قبلاا مال من بود و الان دست اوناست رو سمتش مـیگیره

چی تـو این کوله هست که مـیخـواستی تحویلش بدی؟ شونه ای بالا مـیندازم _ نمـیـدونم، اهمـیتی نداره، آیناز گفت امروز نمـیتـونه بیاد سر قرار و من به جاش اومدم. نگـاهم رو به دستای بزرگ و قویش با اون انگشترا و دستبندایی که تـو دستشـه مـیـدم. در کوله رو باز مـیکنه و محتـویات تـوش رو رو زمـین خالی مـیکنه و من چشمم رو مـیـدم به دو تیکه لباس و چند تا دونه سنگ بدرد نخـور. واسه این سه ساعت انتظار کشیـدم؟ اونم تـو سرما و با شکم گرسنه. چشمای متعجبم رو که مـیبینه مـیگـه …

دانلود رمان رمان افسون سردار اثر سیده مهری هاشمی | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دیدگاه خود را بگذارید