تبلیغات

دانلود رمان رمان ابرها نگاه می کنند اثر مهسا زهیری

دانلود رمان رمان ابرها نگاه می کنند اثر مهسا زهیری

دانلود رمان رمان ابرها نگاه می کنند اثر مهسا زهیری pdf

نام رمان : رمان ابرها نگاه می کنند

نام نویسنده : مهسا زهیری

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 1153

ملیت نویسنده رمان : ایرانی

رمان ابرها نگـاه مـی کنند

دانلود رمان ابرها نگـاه مـی کنند اثر مهسا زهیری به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان

مرسده در کودکی پدرش رو از دست داده، زیادی سر به هواست، دانشگـاهش رو به سختی تموم کرده و به نظر دیگران استعدادی به جز خـوشگلی نداره؛ اما از اینکه زندگیش به بطالت مـی گذره و کسی قبولش نداره، ناراضیه. در تلاش برای تغییر دادن خـودش و زندگیش، پاش به شـهر کوچیکی باز مـیشـه که نه تا به حال دیـده و نه هیچ کدوم از آدم هاش رو مـی شناسه. با مردم این شـهر هم تضاد فرهنگی بالایی داره. در چنین شرایطی، کم کم پرده از رازهای خانوادگی برداشتـه مـی شـه و مرسده عشق تصادفیش رو پیـدا مـی کنه… که رسیـدن بهش کمـی ناممکن به نظر مـیاد. مرسده نه مـی تـونه دست از رویاهاش بکشـه و نه مـی تـونه بی خیال عشق بشـه؛ اما مجبوره تصمـیم بگیره.

خلاصه رمان ابرها نگـاه مـی کنند

فرض کنیـد یه بیماری لاعلاج گریبانتـون رو گرفتـه از همه چیز دلزده شـدیـد. کسی حواسش به حالتـون نیست. این وسط، یه نفر دارویی معرفی مـیکنه که قطعا شما رو درمون مـیکنه؛ ولی ممکنه بعد از مدتی، به بیماری دیگـه بذاره تـو دامنتـون. دارو رو مـیخـوریـد یا نه؟ وقتی تـوی اون عصر تابستـونی، روی کـاناپه های اتاق بابابزرگ نشستـه بودم، نمـی دونستم به زودی مجبور مـیشم تصمـیمـی شبیه این بگیرم.

فقط به صورت سه نفر دیگـه ی داخل اتاق نگـاه مـیکردم و در تلاش بودم که ساکت بمونم. مهرسا درست کنار دستم نشستـه بود و مثل من، خبری از دلیل اومدنمون به خـونه ی بابابزرگ نداشت. به خصوص که بدون مامان دعوت شـده بودیم و عمو و زن عمو هم نبودند. این یعنی به اتفاق مهم افتاده بود. سمت شمـیم چشم انداختم که روبروی ما نشستـه بود و دست به سینه به مـیز وسطمون نگـاه مـی کرده با لباس های ساده و صورت جدی همـیشگی، شق ورق

اگر چیزی مـی دونست هم نمـی گفت. نگـاهم به طرف شـهروز چرخیـد که کنار مـیز بابابزرگ ایستاده بود و با یکی از ست های جاخـودکـاری ور مـیرفت. آهستـه صداش زدم: “داداش” … شـهروز که بیشتر از ده سال از من بزرگتر بود، سر بلند کرد و جواب داد: بله؟ … حالا خـواهرش هم چشم از مـیز برداشتـه بود و به من نگـاه مـی کرد … صدام رو صاف کردم و از شـهروز پرسیـدم: تـو هم خبر نداری جریان چیه؟

دانلود رمان رمان ابرها نگاه می کنند اثر مهسا زهیری | بدون سانسور pdf دانلود بصورت رایگان

دیدگاه خود را بگذارید